کتابخانه دیجیتال


    با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامه ی دهخدا جستجو کنید

    چو بیند آن عذار لاله گون شمع
    بریزد جای اشک از دیده خون شمع
    به رویت هر که چشمی کرده روشن
    رود از خود ز راه دیده چون شمع
    روم با اشک و آه از خود که باشد
    شب هجرم در این ره رهنمون شمع
    مرا جویا ز دلسوزی شب هجر
    برد با خویشتن از خود برون شمع
    نیست سوز سینه ام را نسبتی با سوز شمع
    کی بود تاریکی شبهای ما با روز شمع
    تا شود فرش شبستان تو زینت داده اند
    مخمل مشکین شب را از گل زرد و زشمع
    می گدازد استخوان پیکر ما همچو شمع
    چون برافروزد ز می آن سرو بالا همچو شمع
    از پی هم بسکه آب دیده بر رخسار ریخت
    جاده ها در راه اشکم گشته پیدا همچو شمع
    امشب از آتش فشانیهای صهبا دور نیست
    پنبه در گیرد اگر بر فرق مینا همچو شمع
    در ره تیرت که چون شمع آتشین پیکان بود
    هست با هر استخوانم چشم بینا همچو شمع
    از تب عشقش که شریانم رگ برق است ازو
    شعله ور گردد سر انگشت مسیحا همچو شمع
    در شب هجرش گل داغی اگر بر سر زنم
    می دواند ریشه جویا تا کف پا همچو شمع

شما می توانید این مطلب را با صدای خود ضبط کنید و برای دیگران به یادگار بگذارید.

کافی ست فایل مورد نظر را انتخاب کنید و برای ما ارسال کنید. صوت شما پس از تایید ، در سایت نمایش داده خواهد شد.

توجه داشته باشید که برای هر مطلب فقط یک فایل می توانید ارسال کنید و با هر بار ارسال ، فایل های قبلی حذف خواهند شد.

یک فایل آپلود کنید
فرمت های mp3 و wav پذیرفته می شوند.

نظرات

Captcha