کتابخانه دیجیتال


    با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامه ی دهخدا جستجو کنید

    عشق بیچون تو یارب در دل من چون نشست
    گوهر روحی پاکی بین چه سان در خون نشست
    گشت عالم را سراپا جای گنجایش نیافت
    غیرصحرای دل من زان درین هامون نشست
    اینقدر دانم که جا کرده است در ویرانه ام
    می ندانم چون درآمد از کجا و چون نشست
    پادشاه عشق بر ملک خرد تا دست یافت
    ملک را بگرفت سرتا سر خرد بیرون نشست
    هر خردمندی که بوئی از می عشقش شنید
    سر بصحرا داد عقل و پهلوی مجنون نشست
    جویها از چشم خونبارم روان شد هر طرف
    هر که نزدیک من آمد لاجرم در خون نشست
    اشک تا سر کرد از چشمم بدورم شد محیط
    تیره آه از سینه ام برخواست برگردون نشست
    چرخ هر چند از ترحم مهربانی بیش کرد
    گرد محنت بر سر و روی دلم افزون نشست
    در غزل فکری نباید کرد چندان فیض را
    معنی برخاست تا از خاطرش موزون نشست

شما می توانید این مطلب را با صدای خود ضبط کنید و برای دیگران به یادگار بگذارید.

کافی ست فایل مورد نظر را انتخاب کنید و برای ما ارسال کنید. صوت شما پس از تایید ، در سایت نمایش داده خواهد شد.

توجه داشته باشید که برای هر مطلب فقط یک فایل می توانید ارسال کنید و با هر بار ارسال ، فایل های قبلی حذف خواهند شد.

یک فایل آپلود کنید
فرمت های mp3 و wav پذیرفته می شوند.

نظرات

Captcha