کتابخانه دیجیتال


    با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامه ی دهخدا جستجو کنید

    نگه کرد در کار گردان سپهر
    که چون گشت خواهد همی ماه و مهر
    چنان سخت پیروز دید اخترش
    که شیری شود هر یک از لشکرش
    ز شادی تو گفتی برآمد ز جای
    همی گفت کای داد دِه یک خدای
    دل رادمردان تو آری به راه
    تن نیکبختان تو داری نگاه
    سپاس از تو دارم بدین نیکوی
    که همواره پشت و پناهم توی
    کیانی کمر بر میان تنگ کرد
    بتندی سوی دشمن آهنگ کرد
    گزین کرد مردی دویست از سپاه
    پسندیده ی رزم و آوردگاه
    فرستاد با کوش از پیش خویش
    همی تاختند آن دلیران ز پیش
    چو از راه نزدیک ایشان رسید
    طلایه تنی چند را کشته دید
    برآشفت و برچینیان حمله کرد
    برآورد غیو و برانگیخت گرد
    چو شیر دژ آگاه و چون پیل مست
    به یک زخم گُردی همی کرد پست
    چو نیواسب آن دید از دست کوش
    خروشید ماننده ی شیرزوش
    همی تا سوی پیل دندان رسید
    تنی چند را بر زمین خوابنید
    چو زخمش بدیدند ایران سپاه
    یله کرد هرکس همی جایگاه
    بهم برفگند آن سواران کین
    ز خون لاله گون کرد روی زمین
    برآشفت کوش از سواران خویش
    چنین گفت با نامداران خویش
    که این شیر دل مرد هم یک تن است
    نه نیواسب و نه پیل در جوشن است
    شما را نیاید همی شرم و ننگ
    که پیشش نگیرد همی کس درنگ
    بگفت این و مانند آذرگشسب
    همی تاخت تا پیش نیواسب اسب
    زمانی بران سان برآویختند
    که از خاک و از خون گِل انگیختند
    چو نیواسب از او این دلیری بدید
    یکی خشک پولاد را برکشید
    بر آمد ز زین و گران شد رکیب
    به نیرو بینداخت نیو از نهیب
    سنان را ز دانش به سر بازداشت
    که گردون ز کارش بسی راز داشت
    درآمد بزد گرز بر مغفرش
    به زخمی برون کرد مغز از سرش
    به خاک اندر افتاد و زو رفت هوش
    سپاهش چو حلقه شد از گرد کوش
    ز کینه بر او برگشادند دست
    تو گفتی زمین پای اسبش ببست
    بکشتند در زیر رانش سمند
    به تن برنیامد مر او را گزند
    دلیران ایران بدو تاختند
    ز کینه سنانها برافراختند
    بکشتند چندان ز گردان چین
    ز خون سرخ شد خاک روی زمین
    رها گشت کوش و ز کشتن برست
    برآسود و اسبی دگر برنشست
    بینداخت از کینه مغفر ز سر
    برآهخت گرزگران از کمر
    به دشمن برهنه چو بنمود روی
    همی هر که دیدش بپرسید از اوی
    ز زشتی همی دیو بردش گمان
    ز دستش بیفتاد تیر و کمان
    همی گفت هر کس که جز دیو نیست
    که پیشش سوار و پیاده یکی ست
    سرِ خوک دارد تنِ دیو زوش
    به پیلانش ماند دو دندان و گوش
    گریزان شد آن لشکر شیردل
    از آن پیلِ پیکر سرِ جان گسل
    همی تاخت کوش و سپاهش ز پس
    به شمشیر کشتند از ایشان و بس

شما می توانید این مطلب را با صدای خود ضبط کنید و برای دیگران به یادگار بگذارید.

کافی ست فایل مورد نظر را انتخاب کنید و برای ما ارسال کنید. صوت شما پس از تایید ، در سایت نمایش داده خواهد شد.

توجه داشته باشید که برای هر مطلب فقط یک فایل می توانید ارسال کنید و با هر بار ارسال ، فایل های قبلی حذف خواهند شد.

یک فایل آپلود کنید
فرمت های mp3 و wav پذیرفته می شوند.

نظرات

Captcha