نقل کن از بقعهای به بقعهای، و از موضعی به موضعی، تا آنوقت که به جایی برسی که از آن زیادت ممکن نباشد، ولیکن به شرط آنکه منزل دوم بِه از منزل اول باشد. چنانکه باید که چون منزل اول ده اندر ده باشد، منزل دوم دوازده اندر دوازده باشد، به نقل حال، نه به نقل قال، تا به مثابتی برسی که مسجود ملایک شوی. اما راه وصال را نهایت نیست، منتهی و مقصد الله است، قُوْلُهُ وَ اَنَّ اِلَی رَبِّکَ الْمُنتَهَی. مصباح، نور ایمان در زجاجۀ تن مؤمن است. تن عارف از مجاهده همچو زجاجه شود، نور ایمان از او تافتن گیرد. لاجرم نازک شود تن عارف، وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّا اُخْفِی لَهُم مِّن قُرَّةِ اَعْیُنٍ. نوری است در عین نهاد آدم نهادهاند، آن نور ظاهر نشود الّا به مجاهده. هرچند پوست غلیظتر باشد، مغز ضعیفتر و مخفیتر باشد. چون آن پوست تنگتر و ضعیفتر میشود به مجاهده از این معنی نور قوّت میگیرد (همچنانکه هرچند پوست جوز ضعیفتر، مغز او آکندهتر و همچنین بادام و پسته، هرچند پوست آن غلیظتر، مغز ضعیفتر). یا اگر نی هرچند بر کان لعل آن سنگها زیادتی کم باشد، تأثیر آفتاب آن را از صفت سنگی به لعلی بیشتر و زودتر آرد. و هرچند آن سنگهای زیادتی بر بالای کان لعل بیش باشد، تأثیر آفتاب در کان لعل کمتر اثر کند، و کم عمل کند. اکنون خلق بر بالای لعل نور معرفت که در کوه آدمی تعبیه شده است سنگ انبار بیش میکنند، لاجرم هر روز نور آفتاب از آن منقطعتر است. گفت: «انبیا را دیدار بوده است». گفت: «نبی و کور و نابینا محال باشد، و دیگر در قرآن چنین ناطق است که عَلَی بَصِیرَةٍ اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی. اگر قرآن را مقّر باشید، خلاف قرآن لازم میآید اگر بگوییم که ندیدند». فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِالْجُنُودِ قَالَ اِنَّ اللهَ مُبْتَلِیکُم بِنَهَرٍ. همچنانکه: قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ. داود دل نفس امّاره را بکشت، لاجرم خداوند تعالی داود دل را ملک بخشید و علم و حکمت دهد. و همچنین چون طالوت عزم جالوتِ نفس کرد، قوم را وصیت کرد که در این راه جوی آب است و آن دنیاست، و شهوات است، اگرچه شما تشنه و مستسقیاید، به قدر احتیاج خورید، به قدر ضرورت، به امر خورید، نه به شهوت و بیفرمانی. فَشَرِبُوا مِنْهَ اِلَّا قَلِیلاً. از چندین هزار خلق چند کس معدودند که از این دنیا صبر کردند. قوله تعالی وَ قَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ. قال بعضهم: «اَلتَّواضُعُ قَبُولُ اَلحَقِّ مِنَ الحَقِّ لِلْحَقِّ» وَ عَنْ اَبی ذُرِّ رَضِی الله عَنْهُ عَن النَّبِی صلی الله علیه و آله و سلم اَنَهُ قالَ: «اَوْلِیاءُ اللهِ ضِحْکُهُم عِبادَةٌ وَ مِزاحُهُم تَسْبیحٌ وَ نَوْمُهُم صَدَقَةٌ اَللهُمَّ اَحفَظُهُم وَ اَحْفَظُ عَلَیْهِمْ دینَهُمْ وَ اَقِرً عَیْنی بِهِمْ یَوْمَ القِیامَةِ» ثُمَّ قَرَأ اَلَا اِنَّ اَوْلِیَاءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَحْزَنُونَ وَ عَنْ اَبی هُرَیْرَةٌ رَضِی اللهُ عنه قال: «خَرَجَ عَلَیْنا رَسُولُ اللهِ» صلی الله علیه و آله و سلم فَقالَ: «وا شَوقاهُ اِلی لِقاءٍ اِخْوانی» فَقُلَنا: «اَلَسْنا اِخْوانَکَ» قالَ: «اَنْتُمْ اَصْحابی وَ اخْوانی قَوْمٌ یَأتُونَ مِنْ بَعْدی شَاُنُهُم شَأنُ الاَنْبیاءِ وَ هُمْ عِنْدَ اللهِ مِثْلُ الاَنْبیاءِ» قُلنا: «صِفْهُم لَنا» قالَ: «هُمْ قَوْمٌ یَفِرُونَ مِنْ الآباءِ و الاُمهاتِ وَ الاِخْوَةِ وَ الاَخَوات یَطْلُبُونَ بِذلِکَ رِضْوانَ اللهِ یَجْتَمِعُونَ فی بَیْتِ مِنْ بَیُوتِ الله تَراهُمْ مَهمومینَ مَحْزُونینَ لا یَعْرِفُ اَحَدٌ قَدْرَهُمَ اِلّا اللهُ لَیْسَ بَیْنَهُم میراثٌ یَقْتَسِمُونَهُ الواحِدُ مِنْهُم اَشْفَقُ عَلَی الآخَرِ مِنْ الامِ عَلی وَلَدِها وَ الاخِ عَلی اَخیهِ».
ای دل به جز از رنج نفرمایندت
هر لحظه به عشوۀ بر آرایندت
بیخویشتنی مکن دلا پند پذیر
بیهوده دری مزن که نگشایندت
کلمۀ حکمت همچون لقمهای است آن را جاذبهای بباید تا جذب کند.
پارهای راه دان تو اندر پیش
از در نفس خویش تا دل خویش
مردن خلق زندگی دین است
هرچه گفتند سرّ آن این است
اَلبَدَنُ یَفْنی وَ یَمُوتُ وَ الرُوحُ لا یَفْنی وَ لا یَمُوتُ
در جهانی که عقل و ایمان است
مردن جسم زادن جان است
قُرَّةُ عَیْنی فِی الصْلوةِ صلوة نزدیک رجال عین اوست یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ صلوة آن است آن دگر جهاد باشد چنانکه گوید:
هست هریک ز هست حضرت هست
علم بینیازی اندر دست
اَحْیانی بِحَیاتَه وَ اَنارَنی بِنُورِ ذاتهِ.
همه هم نیستند و هم هستند
همه هم بادهاند و هم مستند
زشت باشد ز روی حکمت زشت
بیفراق هوا وصال بهشت
با تو من خوب و زشت را چه کنم
چون تو هستی بهشت را چه کنم
عیسی روح گرسنه است چو زاغ
خر او میکند ز کنجد کاغ
چون تو خر را پروری علم هم از خر باید جستن بنگر که خر را چه علم باشد.
دام بلاست آنچه تو میخوانیش دل است
دیک هواست آنچه تو میخوانیش سر است