آداب المریدین آن است کی وقتی که شیخ غایب باشد از خود و کُلّ او رفته باشد زنهار او را سلام نکنی که او در وصال معشوق است آن ساعتش از کنار او بیرون آری نباید که آن آه او بگیرد آداب المریدین نیک باریک است چون موی اگر (آن) موی را نگاه نداری در میانه موی پدید آید (شیخ) آن موی را برمیگیرد از پیش دیده تا بینا شود آفتاب نور الهی که از اندرون دل عارف زند عارف را خبر نشود محال باشد که چشم او را خبر نشود که نور تجلّی چشم را ضعیف کند و واله و چشم در آن لرزان و خراب باشد فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ مُوسَی اکنون چون (تو) روی آن مشرق داری نور قال بر تو زند و چون تو را حالی باشد نور حال بر تو زند پس بر آشنایی و مسلمانی رو تا احتیاطی کند.
آسمانهاست در ولایت جان
کارفرمای آسمان جهان
در عالم خدای چیزها آفریده است اما از روح انسانی شریفتر چیزی نیافریده است هرچند این روح حیوانی و نفس سفلی را قهر میکنی روح علوی [و نورانی] قوّت میکند ما را دو نفس است یکی نفس تاریک همچون شب و یکی روشن همچو آفتاب اگر به ریاضت و تصقیل از این نفس کم میکنی این کم میشود آن روح ظاهر میشود و بهجای شب روز میگردد.
هرجا که اعتدال میباشد هیچ زیان و فساد نباشد همه [منفعت باشد و] راحت باشد انصاف با منصف باید گفتن با بیانصاف گفتن حکمت نباشد تا نیست نشوی علم دین بیان نتوانی کردن (یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ) من تو، تو من، یُحِبُّهُمْ به حقیقت این باشد. بیت:
تا تو را بود با تو در ذات است
کعبه با طاعتت خرابات است
ور ز ذات تو بود تو دور است
بتکده با توییت معمور است
گر ز صورت شوی سوی معنی
در بهشتت برند در دنیی
وَ الَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا
پرده منم پیش چو برخاستم
از پس این نور وصال است و بس
از بروج و اختران بگذر سوی رضوان گرای
تا نه آتش زحمت آرد مر تو را نه زمهریر
مگو بر بام گردون چون توان شد
توان شد ار ز خود بیرون توان شد
تا من منم از تو کی سخن توانم گفت
چون من تو شدم تو گفته باشی یا من
از برای صلاح دولت و دین
چشم عقل اوّلیست و آخربین
دزد در خانه …..
رو نگهدار خانۀ دل و دین
چون نیست شدی به گاه گفتار/ گفتار تو شد کلام جبار