کتابخانه دیجیتال


    با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامه ی دهخدا جستجو کنید
    چو رامين بود با خسرو يکى ماه
    به نخچير و به رامش گاه و بيگاه
    پس از يک مه به موقان خواست رفتن
    درو نخچير دريايى گرفتن
    شهنشه خفته بود و يس در بر
    دل اندر داغ آن خورشيد دلبر
    که دربر داشت چونان دلفروزى
    ز پيوندش نشد دلشاد روزى
    بيامد دايه پنهان ويس را گفت
    به چونين روز ويسا چون توان خفت
    که رامين رفت خواهد سوى ارمن
    به نخچير شکار و جنگ دشمن
    سپه را از شدنش آگاه بودند
    سراپرده به دشت ماه بردند
    هم اکنون بانگ کوس و ناى رويين
    ز درگاهش رسد بر ماه و پروين
    اگر خواهى که رويش باز بينى
    بسى نيکوتر از ديباى چينى
    يکى بر بام شو بنگر ز بامت
    که چون ناگه بخواهد رفت کامت
    به تير و يوز و باز و چرغ و شاهين
    شکار دلت خواهد کرد رامين
    بخواهد رفتن و دورى نمودن
    ز تو آرام وز من جان ربودن
    قضا را شاه موبد بود بيدار
    شنيد از دايه آن وارونه گفتار
    بجست از خوابگاه و تند بنشست
    چو پيل خشمناک آشفته و مست
    زبان بگشاد بر دشنام دايه
    همه گفت: اى پليد خوارمايه
    به گيتى نى ز تو ناپارساتر
    ز سگ رسواتر و زو بى بهاتر
    بياريد اين پليد بدکنش را
    بلايه گند پير سگ منش را
    که من کارى کنم با وى سزايش
    دهم مر دايگانى را جزايش
    سزد گر ز آسمان بر شهر خوزان
    نبارد جاودان جز سنگ باران
    که چونين روسپى خيزد از آن بوم
    ز بى شرمى و شوخى بر جهان شوم
    بدآموزى کند مر کهتران را
    بدانديشى کند مر مهتران را
    ز خوزان خود نيايد جز بدانديش
    تباهى جوى و بدکردار و بدکيش
    مبادا کس که ايشان را پذيرد
    وزيشان دوست جويد دايه گيرد
    کزيشان دايگانى جست شهرو
    سراى خويش را پر کرد زاهو
    چه خوزانى به گاه دايگانى
    چه نابينا به گاه ديدبانى
    هر آن کاو زاغ باشد رهنمايش
    به گورستان بود همواره جايش
    پس آنگه گفت ويسا خويشکاما
    ز بهر ديو گشته زشت ناما
    نه جانت را خرد نه ديده را شرم
    نه رايت راستى نه کارت آزرم
    بخوردى ننگ و شرم و زينها را
    به ننگ اندر زدى خود را و ما را
    ز دين و راستى بيزار گشتى
    به چشم هر که بودى خوار گشتى
    ز تو نپسندد اين آيين برادر
    نه نزديکان و خويشان و نه مادر
    به گونه رويشان چون دوده کردى
    که و مه را به ننگ آلوده کردى
    همى تا دايه باشد رهنمايت
    بود ديو تباهى همسرايت
    معلم چون کند دستان نوازى
    کند کودک به پيشش پاى بازى
    پس آنگه نزد ويرو کس فرستاد
    بخواند و کرد با او يک به يک ياد
    بفرمودش که خواهر را بفرهنج
    به شفشاهنگ فرهنجش در آهنج
    هميدون دايه را لختى بپيراى
    به پادافراه و بر جانش مبخشاى
    اگر فرهنگشان من کرد بايم
    گزند افزون ز اندازه نمايم
    دو چشم ويس با آتش بسوزم
    وزان پس دايه را بر دار دوزم
    ز شهر خويش رامين را برانم
    دگر هرگز به نامش برنخوانم
    بپردازم ز رسوايى جهان را
    ز ننگ هر سه بزدايم روان را
    نگه کن تا سمن بر ويس گل رخ
    به تندى شاه را چون داد پاسخ
    اگرچه شرم بى اندازه بودش
    قضا شرم از دو ديده برربودش
    ز تخت شاه چون شمشاد برجست
    به کش کرده بلورين بازو و دست
    مرو را گفت: شاها! کامگارا!
    چه ترسانى به پادافراه ما را
    سخنها راست گفتى هر چه گفتى
    نکو کردنى که آهو نانهفتى
    کنون خواهى بکش خواهى برانم
    وگر خواهى برآور ديدگانم
    وگر خواهى به بند جاودان دار
    وگر خواهى برهنه کن به بازار
    که رامينم گزين دو جهانست
    تنم را جان و جانم را روانست
    چراغ چشم و آرام دلم اوست
    خداوندست و يار و دلبر و دوست
    چه باشد گر به مهرش جان سپارم
    ک من خود جان براى مهر دارم
    من از رامين وفا و مهربانى
    نبرم تا نبرد زندگانى
    مرا آن رخ بر آن بالاى چون سرو
    به دل برخوشترست از ماه و از مرو
    مرا رخسار او ماهست و خورشيد
    مرا ديدار او کامست و اميد
    مرا رامين گرامى تر ز شهروست
    مرا رامين نيازى تر ز ويروست
    بگفتم راز پيشت آشکارا
    تو خواهى خشم کن خواهى مدارا
    اگر خواهى بکش خواهى برآويز
    نه کردم نه کنم از رام پرهيز
    تو با ويرو به من بر پادشاييد
    به شاهى هردوان فرمان رواييد
    گرم ويرو بسوزد يا ببندد
    پسندم هر چه او بر من پسندد
    وگر تيغ تو از من جان ستاند
    مرا اين نام جاويدان بماند
    که جان بسپرد ويس از بهر رامين
    به صد جان مى خرم من نام چونين
    وليکن تا بود بر جاى زنده
    شکارى شير جان گير و دمنده
    که دل دارد کنامش را شکفتن
    که يارد بچگانش را گرفتن؟
    هزاران سال اگر رامين بماند
    که دل دارد که جان من ستاند
    چو در دستم بود درياى سرکش
    چرا پرهيزم از سوزنده آتش
    مرا آنگه توانى زو بريدن
    که تو مردم توانى آفريدن
    مرا نز مرگ بيمست و نه از درد
    ببين تا که چه چاره بايدت کرد
    چو بشنيد اين سخن ويرو ز خواهر
    برو آن حال شد از مرگ بدتر
    برفت و ويس را در خانه اى برد
    بدو گفت اين نبد پتياره اى خرد
    که تو در پيش من با شاه کردى
    هم آب خود هم آب من ببردى
    ترا از شاه و از من شرم نايد
    که رامين بايدت موبد نبايد
    نگويى تا تو از رامين چه ديدى
    چرا او را ز هرکس برگزيدى
    به گنجش در چه دارد مرد گنجور
    بجز رود و سرود و چنگ و طنبور
    همين داند که طنبورى بسازد
    بر او راهى و دستانى نوازد
    نبينندش مگر مست و خروشان
    نهاده جامه نزد مى فروشان
    جهودانش حريف و دوستانند
    هميشه زو بهاى مى ستانند
    ندانم تو بدو چون اوفتادى
    به مهر او را دل از بهر چه دادى
    کنون از شرم و از مينو بينديش
    مکن کارى کزو ننگ آيدت پيش
    چو شهرو مادر و چون من برادر
    چرا دارى به ننگ خويش درخور
    نماندست از نياکان تو جز نام
    به زشتى نام ايشان را مکن خام
    مشو يکباره کام ديو را رام
    مده نام دو گيتى از پى رام
    اگر رامين همه نوش است و شکر
    بهشت جاودان زو هست خوشتر
    بگفتم آنچه من دانستم از پيش
    تو به دان با خدا و شوهر خويش
    همى گفت اين سخن ويرو به خوار
    همى باريد ويس از ديده گوهر
    بدو گفت اى برادر راست گفتى
    درخت راستى را بر تو رفتى
    روانم نه چنان در آتش افتاد
    که آيد هيچ پند او را به فرياد
    دل من نه چنان در مهر بشکست
    که داند مردم او را باز پيوست
    قضا بر من برفت و بودنى بود
    از اين اندرز و زين گفتار چه سود
    در خانه کنون بستن چه سودست
    که دزدم هرچه در خانه ربودست
    مرا رامين به مهر اندر چنان بست
    که نتوانم ز بندش جاودان رست
    اگر گويى يکى زين هر دو بگزين
    بهشت جاودان و روى رامين
    به جان من که رامين را گزينم
    که رويش را بهشت خوى بينم
    چو بشنيد اين سخن ويرو ز خواهر
    دگر بر خوگ نفشاند ايچ گوهر
    برفت از پيش ايشان دل پر آزار
    سپرده کار ايشان را به دادار
    چو خورشيد جهان بر چرخ گردان
    چو زرين گوى شد بر روى ميدان
    شهنشه گوى زد با نامداران
    بجوشيده در آن ميدان سواران
    ز يک سو شاه موبد بود سالار
    ز گردان برگزيده بيست همکار
    ز يک سو شاه ويرو بود مهتر
    ز گردان برگزيده بيست ياور
    رفيدا يار موبد بود و رامين
    چو ارغش يار ويرو بود و شروين
    دگر آزادگان و نامداران
    بزرگان و دليران و سواران
    پس آنگه گوى در ميدان فگندند
    به چوگان گوى بر کيوان فگندند
    هنر آن روز ويرو کرد و رامين
    گه اين زان گوى برد و گاه آن زين
    ز چندان نامداران هنرجوى
    به از رامين و ويرو کس نزد گوى
    ز بام گوشک ويس ماه پيکر
    نگه مى کرد با خوبان لشکر
    برادر را و رامين را همى ديد
    ز چندان مردم ايشان را پسنديد
    ز بس انديشه کردن گشت دلتنگ
    رخش بى رنگ و پيشانى پرآژنگ
    تن سيمينش را لرزه بيفتاد
    تو گفتى سرو بد لرزنده از باد
    خمارين نرگسان را کرد پرآب
    به گل بر ريخت مرواريد خوشاب
    به شيرين لابه دايه گفت با ويس
    چرا بر تو چنين شد چيره ابليس
    چرا با جان خود چندين ستيزى
    چرا بيهوده چندين اشک ريزى
    نه بابت قارنست و مام شهرو
    نه شويت موبدست و پشت ويرو
    نه تو امروز ويس خوب چهرى
    ميان ماهرويان همچو مهرى
    نه ايران را توى بانوى مهتر
    نه توران را توى خاتون دلبر
    به ايران و به توران نامدارى
    که بر ايران و توران کامگارى
    به روى از گل به موى از مشک نابى
    ستيز ماه و رشک آفتابى
    به شاهى و به خوبى نام دارى
    چو رامين دوستى خود کام دارى
    اگر صد گونه غم دارى به دل بر
    نماند چون ببينى روى دلبر
    فلک خواهد که چون تو ماه دارد
    جهان خواهد که چون او شاه دارد
    چرا خوانى ز يزدان خيره فرياد
    که در گيتى بهشت خود ترا داد
    مکن بر بخت چندين ناپسندى
    که آرد ناپسندى مستمندى
    چه دانى خواست از بخشنده يزدان
    ازين بهتر که دادستت به گيهان
    خداوندى و خوبى و جوانى
    تن آسانى و ناز و کامرانى
    چو چيزى زين که دارى بيش خواهى
    ز بيشى خواستن يابى تباهى
    مکن ماها به بخت خويش ببسند
    بدين کت داد يزدان باش خرسند
    به تندى شاه را چندين ميازار
    برادر را مکن بر خود دل آزار
    که اين آزارها چون قطره باران
    چو گرد آيد شود يک روز طوفان
    جوابش داد خورشيد سخنگوى
    نگار سروقد ياسمين بوى
    بگفت اى دايه تا کى يافه گويى
    ز نادانى در آتش آب جويى
    مگر نشنيدى از گيتى شناسان
    که باشد جنگ بر نظاره آسان
    مگر نشنيدى اين زرينه گفتار
    که بر چشم کسان درد کسان خوار
    منم همچون پياده تو سوارى
    ز رنج رفتن آگاهى ندارى
    منم بيمار و نالان تو درستى
    ندانى چيست بر من درد و سستى
    مرا شاه جهان سالار و شويست
    وليکن بدسگال و کينه جويست
    اگر شويست بس نادلپذيرست
    کجا بدراى و بدکردار و پيرست
    وگر ويروست بر من بدگمانست
    به چشم من چو دينار کسانست
    وگر ويرو بجز ماه سما نيست
    مرا چه سود باشد چون مرا نيست
    وگر رامين همه خوبى و زيبست
    تو خود دانى چگونه دل فريبست
    ندارد مايه جز شيرين زبانى
    نجويد راستى در مهربانى
    زبانش را شکر آمد نمايش
    نهانش حنظل اندر آزمايش
    منم با يار در صدکار بى کار
    به گاه مهر با صد يار بى يار
    همم يارست و هم شو هم برادر
    من از هر سه همى سوزم بر آذر
    مرا نامى رسيد از شوى دارى
    مرا رنجى رسيد از مهرکارى
    نه شوى من چو شوى بانوانست
    نه يار من چو يار نيکوانست
    چه بايد مر مرا آن شوى و آن يار
    کزو باشد به جانم رنج و تيمار
    مرا آن طشت زرين نيست در خور
    که دشمن خون من ريزد درو در
    اگر بختم مرا يارى نمودى
    دلارامم بجز ويرو نبودى
    نه موبد جفت من بودى نه رامين
    نبهره دوستان دشمن آيين
    يکى با من چو غم با جان به کينه
    يکى ديگر چو سنگ و آبگينه
    يکى را با زبان دل نيست ياور
    يکى را اين و آن هر دو ستمگر

شما می توانید این مطلب را با صدای خود ضبط کنید و برای دیگران به یادگار بگذارید.

کافی ست فایل مورد نظر را انتخاب کنید و برای ما ارسال کنید. صوت شما پس از تایید ، در سایت نمایش داده خواهد شد.

توجه داشته باشید که برای هر مطلب فقط یک فایل می توانید ارسال کنید و با هر بار ارسال ، فایل های قبلی حذف خواهند شد.

یک فایل آپلود کنید
فرمت های mp3 و wav پذیرفته می شوند.

نظرات

Captcha