کتابخانه دیجیتال


    با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامه ی دهخدا جستجو کنید
    خوشا بادا که از مشرق در آيد
    تو گويى کز گلستانى برآيد
    ز خرخيز و سمندور و ز قيصور
    بيارد بوى مشک و عود و کافور
    چه خوش باشد نسيم باد خاور
    بخاصه چون بود با بوى دلبر
    نسيمى کز نگارين دلبر آيد
    ز بوى مشک و عنبر خوشتر آيد
    نيامد از گلستان بوى نسرين
    چنان چون بوى ويس آمد به رامين
    همى گفت اين نه بوى گلستانست
    همانا بوى ويس دلستانست
    چه بادست اين که اوميد بهى داد
    مرا از بوى دلبر آگهى داد
    درين انديشه بود آزاده رامين
    که آمد پيش بخت افروز آذين
    چو آذين را بديد از دور بشناخت
    همانگه رخش گلگون را بدو تاخت
    پيام آور فرود آمد ز باره
    نه باره بد يکى پيل تخاره
    شکفته روى و خندان رفت آذين
    زمين بوسه کنان در پيش رامين
    دمان زو بوى مشک و بوى عنبر
    نه بوى مشک و عنبر بوى دلبر
    چه فرخ بود آذين پيش رامين
    چه در خور بود رامين پيش آذين
    شده هر دو به روى يکدگر شاد
    چنانک اندر بهاران سرو و شمشاد
    پس آنگه هر دو اسپان را ببستند
    به دشت سبز بر رمزى نشستند
    پيام آور بپرسيدش فراوان
    ز رفته حالهاى روزگاران
    از آن پس داد وى را نامه ويس
    همان پيراهن و واشامه ويس
    چو رامين نامه آن سيمبر ديد
    تو گفتى گور دشتى شير نر ديد
    زلرزه سست شد دو دست و پايش
    ربودش هوش ياد دلربايش
    چنان لرزه به دست او برافتاد
    که آن نامه ز دست او درافتاد
    همى تا نامه دلبر همى خواند
    ز ديده سيل بيجاده همى راند
    گهى بر رخ نهادى نامه ويس
    گهى بر دل نهادى جامه ويس
    گهى بوييد مشک آلود جامه
    گهى بوسيد خون آلود نامه
    يکى ابر از دو چشم او برآمد
    که بارانش عقيق و گوهر آمد
    وز آن ابر اوفتادش برق بر دل
    بديدش برق آتش سوز در دل
    گهى از ديده راندى گوهرين جوى
    گهى از دل کشيدى آذرين هوى
    گهى چون ديو زد بيهوش گشتى
    فغان کردى و پس خاموش گشتى
    گهى بيخود به روى اندر فتادى
    ز بيهوشيش گريه برفتادى
    چو لختى هوش بازآمد به جانش
    صدف شد در دندان را دهانش
    همى گفت آه ازين بخت نگونسار
    که تخم رنج کشت و شاخ تيمار
    مرا ببريد از آن سرو جوانه
    که سروستان او کاخست و خانه
    مرا ببريد از آن خورشيد تابان
    که گردونش شبستانست و ايوان
    ز چشم من ببرد آن خوب ديدار
    چو از گوشم ببرد آن نوش گفتار
    ز ديدارش بدل دادست جامه
    ز گفتارش بدل دادست نامه
    قرار جان من زين جامه آمد
    بهار بخت من زين نامه آمد
    پس آنگه پاسخى بنوشت زيبا
    بسى نيکوتر از منسوج ديبا

شما می توانید این مطلب را با صدای خود ضبط کنید و برای دیگران به یادگار بگذارید.

کافی ست فایل مورد نظر را انتخاب کنید و برای ما ارسال کنید. صوت شما پس از تایید ، در سایت نمایش داده خواهد شد.

توجه داشته باشید که برای هر مطلب فقط یک فایل می توانید ارسال کنید و با هر بار ارسال ، فایل های قبلی حذف خواهند شد.

یک فایل آپلود کنید
فرمت های mp3 و wav پذیرفته می شوند.

نظرات

Captcha