کتابخانه دیجیتال


    با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامه ی دهخدا جستجو کنید

    خلق را می‌راند از وی آن جوان

    تا علاجش را نبینند آن کسان

    سر به گوشش برد هم‌چون رازگو

    پس نهاد آن چیز بر بینی او

    کو به کف سرگین سگ ساییده بود

    داروی مغز پلید آن دیده بود

    ساعتی شد مرد جنبیدن گرفت

    خلق گفتند این فسونی بد شگفت

    کین بخواند افسون به گوش او دمید

    مرده بود افسون به فریادش رسید

    جنبش اهل فساد آن سو بود

    که زنا و غمزه و ابرو بود

    هر کرا مشک نصیحت سود نیست

    لاجرم با بوی بد خو کرد نیست

    مشرکان را زان نجس خواندست حق

    کاندرون پشک زادند از سبق

    کرم کو زادست در سرگین ابد

    می‌نگرداند به عنبر خوی خود

    چون نزد بر وی نثار رش نور

    او همه جسمست بی‌دل چون قشور

    ور ز رش نور حق قسمیش داد

    هم‌چو رسم مصر سرگین مرغ‌زاد

    لیک نه مرغ خسیس خانگی

    بلک مرغ دانش و فرزانگی

    تو بدان مانی کز آن نوری تهی

    زآنک بینی بر پلیدی می‌نهی

    از فراقت زرد شد رخسار و رو

    برگ زردی میوهٔ ناپخته تو

    دیگ ز آتش شد سیاه و دودفام

    گوشت از سختی چنین ماندست خام

    هشت سالت جوش دادم در فراق

    کم نشد یک ذره خامیت و نفاق

    غورهٔ تو سنگ بسته کز سقام

    غوره‌ها اکنون مویزند و تو خام

شما می توانید این مطلب را با صدای خود ضبط کنید و برای دیگران به یادگار بگذارید.

کافی ست فایل مورد نظر را انتخاب کنید و برای ما ارسال کنید. صوت شما پس از تایید ، در سایت نمایش داده خواهد شد.

توجه داشته باشید که برای هر مطلب فقط یک فایل می توانید ارسال کنید و با هر بار ارسال ، فایل های قبلی حذف خواهند شد.

یک فایل آپلود کنید
فرمت های mp3 و wav پذیرفته می شوند.

نظرات

Captcha