شمارهٔ ۶۴
شمارهٔ ۶۴
زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست
بی نشیه در خمارک و بی جام باده مست
هم پای عقل و هم پر مرغ شکیب را
با سنگ عشق و دشنه حسرت شکست و بست
رستم یکی کمان غمم را نمی کشد
زآن دم که تیر عشق تو در سینه ام نشست
بهر نثار خاک قدومت دلم دو نیم
نیمی مرا به سینه و نیمی دگر به دست
عشقت فکنده عقده دیگر به کار دل
هر عقده ای که ناخن عقل از دلم گسست
هر صید را امید رهایی بود ز بند
صیدی که در کمند تو آمد دگر نجست
افسر که رستگار بد از قید عمر و وزید
از دام زلف و از شکن دلبران نرست
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: هوش مصنوعی: شاعر به زیباییهای چشم و لب معشوقش اشاره میکند و میگوید که حتی بدون شراب نیز مست و پرشور است. او عقل و صبر را به چالش میکشد و در عشق شکست میخورد. رستم، که نماد قدرت و شجاعت است، در مواجهه با غم خود ناتوان است، چرا که تیر عشق معشوقش در دلش نشسته است. او عشقش را همچون قوتی میبیند که دلش را به دو نیم تقسیم کرده، یک نیمه در دل و نیمهای دیگر در دستش است. عشق او هر گونه آرامش را از دلش میگیرد و در عین حال او را در دام عشق شدید میفرستد که هیچ امیدی به رهایی ندارد. شاعر نتیجه میگیرد که حتی قهرمانان نیز از محبت و زیبایی دلبران رهایی ندارند.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود