شمارهٔ ۶۳

شمارهٔ ۶۳

غزل
0
قافیه: تقالب: غزل
۞
اندازه متن

بی زلف تو چون قرار ما نیست

جز شام به روزگار ما نیست

چون زلف تو در رخت فروغی

با بخت سیاه کار ما نیست

تن پروری و خودی ستودن

در عشق بتان شعار ما نیست

شب نیست که آفتاب تابان

همخوابه زلف یار ما نیست

دل پیش تو و عنان شوقش

دانی که به اختیار ما نیست

بردم دل و جان نثار رویش

گفتا دل و جان نثار ما نیست

یک صید ضعیف تر ز افسر

در حلقه شهسوار ما نیست

شنیدن این شعر

در حال بارگذاری صداها…

0.95×

به زبان ساده

هوشواره: هوش مصنوعی: این شعر به عشق و وابستگی به معشوق می‌پردازد. شاعر تأکید می‌کند که بدون زلف معشوق، هیچ آرامشی در زندگی وجود ندارد و بخت به او یاری نمی‌کند. عشق به بتان زیبایی و خودشیفتگی در این زمینه جایی ندارد. شب و روز نیز نمی‌توانند به او نزدیک شوند، چون دل و شوق شاعر در دست معشوق است و او هیچ کنترلی بر آن ندارد. شاعر از محبت و فدای جان و دل خود به معشوق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که معشوق به سادگی نمی‌گذارد که عشق او در این زنجیرها گرفتار شود. در نهایت، کار شاعر و حال او چیزی شبیه به یک صید ضعیف در مقابل قهرمانان است.

اخطار: خلاصه‌های تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.

برگردان به زبان ساده

برگردان این شعر هنوز آماده نشده است

هم‌آهنگ‌ها

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه

اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه می‌شود