شمارهٔ ۶۲

شمارهٔ ۶۲

غزل
0
قافیه: تقالب: غزل
۞
اندازه متن

ای که چون چشم بت من حال بیماریت هست

می نماید کز طلب اندر دل آزاریت هست

فصل گل بی می نشاید زیستن ور نیست زر

هشت باید در گرو تا دلق و دستاریت هست

بر جفای باغبان بی مروت صبر کن

ای که در پای دل از بستان گل خاریت هست

نه همین باشد مشوش خاطر ما زآن دو زلف

زاین قبیل آشفتگان در زلف بسیاریت هست

گفت با من یار من دی لیک با غنج و دلال

عشق را گر جان آگه قلب هشیاریت هست

زلف دارم چون عبیر و چهره چون مهر منیر

با عبیر و با منیرت گر سر و کاریت هست

گفتمش من برخی آن زلف و رویم گر تو را

از دل من ننگ و از دیدار من عاریت هست

می بباید داد عز و جاه و عقل و دین و دل

ای که در دل همچو افسر شوق دیداریت هست

شنیدن این شعر

در حال بارگذاری صداها…

0.95×

به زبان ساده

هوشواره: هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر به معشوقی اشاره می‌کند که با زیبایی‌هایش دل او را می‌آزارد و از درد جدایی رنج می‌برد. او به بی‌می و گلابی بودن فصل و نیاز به محبت می‌پردازد و از صبر در برابر سختی‌ها سخن می‌گوید. همچنین به پیچیدگی‌های عشق و زلف معشوق که دل او را مشغول کرده، اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که عشق واقعی نیاز به قربانی دادن و فداکاری دارد و در دل او شوق و علاقه به معشوق موج می‌زند.

اخطار: خلاصه‌های تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.

برگردان به زبان ساده

برگردان این شعر هنوز آماده نشده است

هم‌آهنگ‌ها

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه

اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه می‌شود