نصیحت گر ز موبد گوش داریم
لب از این گفتگو خاموش داریم
بجز توفیق یاری نیست این جا
بجز تسلیم کاری نیست این جان
جهان را بی ثباتی رسم و دین است
همیشه عادت دنیا چنین است
کسی آغاز و انجام نداند
همان بهتر که کس نامش نداند
سپس قول مرا گر گوش داری
نه بینی روی کس گر هوش داری
بتار عشق دل بر کس نبندی
دیگر چون ابلهان بر خود نخندی
تف عشق ات اگر دامن بگیرد
شب هجرت به پیرامن بگیرد
سراغ و دلبران ساده کم جو
حدیث از مطرب و میخانه کم گو
چه خوش گفت آن برهنه پای سر مست
چو رخت از طرف این ویرانه بر بست
که دنیا محفلش سوری ندارد
کشیدم باده اش زوری ندارد
میی میکش که بزمش لامکان است
بتی میجو که کویش بی نشان است
ز مستی گرچه شوری در سرم هست
ولی شوق شراب دیگرم هست
شرابی نی کزان میخانه مینوست
سرای می فروشان عنبرین بوست
میی ز آلایش هر شبهه پاک
خمش آیینه اسرار افلاک
میی جامش روان سینه چاکان
میی مینای آن دلهای پاکان
میی کز خطه عقلش سفرهاست
میی کز عالم عشقش خبر هاست
میی دور از مذاق خود فروشان
صفا بخش درون درد نوشان
می کز سر وحدت خواند راز
از اطوار حقیقت گویدم باز
میی پروده در خمخانه غیب
شراب میکشان بزم لاریب
کز آن پیر طریقت جرعه نوش است
همه بیهوشی ما عین هوش است
ز جام وحدت آنانی که مست اند
دو عالم سر ساغر شکستند
کرم کن قطره ی از روی یاری
مرا ز آن باده گر در شیشه داری
ز عیش افسانه ام بر دل وبال است
سخن از عشق گو عالم خیال است