شمارهٔ ۱۵۸
شمارهٔ ۱۵۸
قدح را در کف ساقی ز حسرت خون جگر کردم
چو در مستی حدیث از لعل آن زیبا پسر کردم
بت یاقوت لب مانند صهبا کرد نوش جان
به جام از حسرت لعلش هم از خون جگر کردم
نخواهد گشت طالع آفتاب صبح امیدم
چو من با مدعی از شام هجرش قصه سر کردم
اگر جولان کنم در عالم بالا عجب نبود
خرد را ذره خورشید آن رشک قمر کردم
شبی یاد آیدم کز آتش رویش چو پروانه
سراپا سوختم تا عرصه بر شمع سحر کردم
چو دانستم که گردد تلخ کام از قصه صبرم
سپردم جان شیرین و حکایت مختصر کردم
ثنای مدعی کردم به شکر وعده وصلش
چه نفرینی که شب ها بر دعای بی اثر کردم
ز بس افشاند از هجرش سرشک از دیدگان افسر
ز سیل اشک ملک شاه را زیر و زبر کردم
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر احساس عمیق حسرت و عشق را بیان میکند. او از درد جدایی و آرزوهای ناکام خود سخن میگوید و به قدرت و زیبایی معشوقش اشاره میکند. شاعر از شوق و آتش عشق خود مینالد و بیان میکند که چگونه این عشق سبب سوختن جانش شده است. او همچنین به تلخی ناشی از صبر و دعاهای بیاثر اشاره میکند و نشان میدهد که این عشق و جدایی زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده و اشکها و دردهای او را به تصویر میکشد. در نهایت، او به ستایش معشوق میپردازد و از تأثیرات عاطفی عشقش صحبت میکند.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود