کتابخانه دیجیتال


    با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامه ی دهخدا جستجو کنید

    نخست آینه یی بهر دیدن خود خواست
    قرار کار، بخلق سرای امکان داد
    به عقل آیه والایی دو عالم خواند
    بعرش، پایه ی بالایی نه ایوان داد
    ز مرحمت، بطربگاه هشتمین ایوان
    ضیاء مشعله ی اختران تابان داد
    ز هفت منظر دیگر، بهفت سیاره؛
    خجسته منزلی از ماه تا بکیوان داد
    به خیل جن و بصف ملک، لباس وجود
    ز فرط مرحمت و از کمال احسان داد
    پس آنگه، از پی ایجاد ممکنات جهان
    ز جود رونق بازار چار ارکان داد
    بعلم لم یزلی، کار جمله عالم را،
    بآشنایی آبای سبعه فرمان داد
    پدید کرد نبات و جماد از حکمت
    وزان دو، رونق صحرا و زینت کان داد
    شجر، ترنج و به و سیب روح پرور ریخت؛
    حجر، زبرجد و یاقوت و لعل رخشان داد
    نظاره کن که چه خاصیت و چه منفعت است
    که او بباد شمال و به ابر نیسان داد؟!
    گهی که این دم وافی بخاک دشت دمید
    گهی که آن نم صافی به بحر عمان داد
    هم این از آن دم جانبخش، بهر زیب جهان
    چمن چمن سمن و، روضه روضه ریحان داد
    هم آن از آن نم دلکش، برای زینت دهر؛
    صدف صدف گهر و، رشته رشته مرجان داد!
    در این دو آینه، چون آن صفا که خواست ندید؛
    زلال صاف حیات از کرم بحیوان داد
    ندید در طبقات صنوف حیوانی
    ز عشق چون اثر، آن دم که جمله را جان داد
    امانتی که شناساییش عبارت از اوست
    چو عشق دید در انسان، به نوع انسان داد
    به انبیا، که ز اسرار عشق آگاهند؛
    خلافت بد و نیک جهان ببرهان داد!
    به اولیا، که ز صهبای معرفت مستند؛
    شراب از خم تحقیق و، جام عرفان داد
    بخسروان، که شبان رعیت از عدلند؛
    بکف ز نیزه ی فولاد، چوب چوپان داد
    بساکنان خرابات، داد معرفتی؛
    که گوشمال حکیمان ملک یونان داد
    بسالکان، که ره عشق او همی سپرند؛
    لب خموش و دل تنگ و چشم حیران داد
    تبارک الله، از آن مالک ممالک جود
    که کام اهل جهان از گدا و سلطان داد
    گهی سریر سلیمان، بدوش باد کشاند
    گهی بمور سریر از کف سلیمان داد
    کشید باز عنان سکندر، از ظلمات
    به خضر، جام لبالب ز آب حیوان داد
    دو تاجر متساوی متاع را، در دهر
    یکی به سود حوالت، یکی به خسران داد
    دو طایر متماثل جناح را، در شهر
    یکی بقصر شهان جا، یکی بویران داد!
    دلیل قدرتش این بس بود، که افسر نور
    ز مه گرفت و بخورشید داد، و آسان داد
    گواه رحمتش این بس بود، که گوشه ی امن
    ز شه گرفت و بدوریش داد، و ارزان داد!
    خموش باش دلا، جای خرده گیری نیست
    مگو چرا ز فلان بستد و ببهمان داد
    بحکم عقل حکیمان، چو حاکمی است حکیم؛
    ز حکمت آنچه بهر کس ضرور دید آن داد
    یکی بگوشه ی میخانه جام باده گرفت
    یکی بصفه ی مسجد صلای ایمان داد
    به این و آن چه عجب از ره ندامت و عجب
    اگر نوید جنان یا وعید نیران داد؟!
    خدای داند و، آن کش خدای کرد آگاه
    که هر چه داد بهر کس، ز عدل و احسان داد
    بشیخ، شهر، فقیری ز جوع برد پناه
    به این امید که از جود خواهدش خوان داد
    هزار مسأله پرسیدش از مسایل و گفت
    که: گر جواب نگویی نبایدت نان داد!
    نداشت حال جدل آن فقیر، شیخ غیور
    ببرد آبش و، نانش نداد تا جان داد
    عجب که با همه ی دانایی این نمیدانست
    که حق به بنده نه روزی به شرط ایمان داد!
    من و ملازمت آستان پیر مغان
    که جام می بکف کافر و مسلمان داد!
    غرض، چو باعث ایجاد این جهان عشق است؛
    تمام کار جهان را ز عشق سامان داد!
    ز حسن و عشق، بهر گوشه فتنه ها انگیخت؛
    که شرح میدهمش، گر چه شرح نتوان داد
    ز نور حسن، رخ شمع آشکار افروخت؛
    سوز عشق، به پروانه داغ پنهان داد
    بسرو جلوه شوخی، بفاخته فریاد ؛
    بگل تبسم شیرین، ببلبل افغان داد
    به خواهش پدر، از صلب نطفه یی انگیخت؛
    بجذبه در رحم مادرانش سیلان داد!
    در آن صدف، چو شد آن قطره منعقد چو گهر؛
    به او ز لطف توانایی تن از جان داد
    چو غنچه پرورش تن، بخون دل دادش
    گذشت نه مه و،جایش چو گل به دامان داد
    بشکرین دهن نوشخند شیرینش
    سفید شیر، ز سیمین حباب پستان داد
    چو رفته رفته بسرو قدش خرام آموخت
    خجالت روش آهوی خرامان داد
    ز سرمه اش، چو غزالان شوخ فارغ کرد؛
    ز غازه اش، چو گل نوشکفته نسیان داد!
    بغنچه ی شکرین و، بنرگس نگرانش
    تبسم و نگه آشکار و پنهان داد
    بلعل کم سخنش، شوق خنده داد آن قدر؛
    بجزع کم نگهش، میل غمزه چندان داد؛
    که گاه خنده، چو پیمان بلعل نوشین بست؛
    که وقت غمزه، چو رخصت بچشم فتان داد؛
    بطرز خنده، ز جادوی ساحری دل برد؛
    ز سحر غمزه، به هاروت بابلی جان داد
    برای آنکه پریشان کند دل جمعی
    ز سنبل سیهش کاکل پریشان داد
    ز بهر آنکه فشاند نمک بزخم دلی
    ز نازنین زنخش سیمگون نمکدان داد
    بدور غبغبش، از زلف، رشته ها آویخت؛
    ز سیم گویش و، از مشک ناب چوگان داد!
    ز ابروان مقوس، سیه کمانی ساخت؛
    بقصد اهل دلش، ناوکی ز مژگان داد!
    قبای دلبری و نازش، آنچنان پوشید؛
    که بر جبین بتان چین ز چین دامان داد
    غرض، بزیور معشوقیش چنان آراست
    کش از نظاره سر انگشتها بدندان داد
    چه چاکها که نیفگند بر گریبانها
    ره نسیم چو بر چاک آن گریبان داد
    چو خضر خط، هوس آب زندگانی کرد؛
    لبش سراغ سر چاه آن زنخدان داد
    همه حدیث جفا خواند و، حرف جور نوشت؛
    ادیب حسن، چو راهش سوی دبستان داد!
    گرفت جا چو بحکم غرور بر سر زین
    سمند ناز بمیدان حسن جولان داد
    کلاه غنج بسر، رایت دلال افراخت؛
    سپاه غمزه و فوج کرشمه را سان داد
    کشید خنجر بیداد از میان، و آنگاه؛
    بقتل و غارت عشاق خسته، فرمان داد
    در آن میانه دل زار من چو گشت اسیر
    به دام زلف فگند و به دست هجران داد
    مرا ز غیرت عشق است منتی، که چو غیر
    مرا ز دادن دل منع کردو، خود جان داد
    وگرنه آنچه کشیدم من ازملامت عشق
    حکایتش نتوان کرد و شرح نتوان داد
    بهر که یار شدم، صاحب جنونم خواند؛
    بهر که حرف زدم، نسبتم بهذیان داد
    دلم، که عمر شدش صرف باغبانی عشق؛
    همیشه نخل وفا کشت و بار حرمان داد
    سرم، که در قدم عشق سوده شد ز آغاز؛
    در آخر افسرش از سایه ی مغیلان داد!
    بلی همیشه به سختی گذشت عمر کسی
    که دل بعهد شکن یار سست پیمان داد
    ز شوق، دست من از کار رفت و، آه که یار
    بدست من نتواند ز ناز دامان داد
    دل خراب من از عشق داد جان، بنگر
    چگونه این ده ویران خراج سلطان داد؟!
    ولی شکایتم از درد عشق، نیست بکس؛
    تواند آنکه بمن درد داد، درمان داد!
    بس است آذر، از این گفتگو زبان دربند؛
    کزین فزون نتوان زحمت عزیزان داد
    دگر منال ز خار ملال، ای بلبل؛
    کنون که ابر ز گل زینت گلستان داد
    چو یونس، از شکم حوت، خسرو انجم؛
    برآمد و حملش جا بصدر ایوان داد
    هر آنچه دزد خزان برد، از خزانه ی خاک
    دوباره شاه بهارش ز راه احسان داد
    زمین چو روضه ی مینوست، منت ایزد را؛
    که باغبانی این باغ را به رضوان داد
    بعیش کوش و، بشادی گرای؛ کاین همه فیض
    که دور چرخ بعالم، ز لطف یزدان داد
    کنایه یی است از این، کآسمان ز مام مراد
    بدست حاجب درگاه خان بن خان داد
    ابوالمظفر، ابوالفتح خان که از شوکت
    شکست آل مظفر ز چوب دربان داد
    بهین بهادر هوشنگ هوش، کاندر رزم؛
    شکاف و رخنه زخنجر بسنگ و سندان داد
    گزین سپهبد جمشید شید، کاندر بزم
    چراغ و شمع ز ساغر بقصر و ایوان داد
    یگانه یی که چنان بر بساط عدل نشست
    که خاک شهرت کسری بباد نسیان داد
    بهر که خواست نویسد زمانه نامه ی فتح
    بنام نامی او، خامه زیب عنوان داد
    دلاورا، تویی آن دادگر، ز دوده ی زند؛
    که داد خلق ز بیداد اهل طغیان داد
    تو را چو داد به دارای مملکت ایزد
    کسی که مژده به رای و خبر به خاقان داد
    بهدیه لؤلؤ از بحر و در ز کان آورد
    برشوه مشک ز چین، لعل از بدخشان داد
    ز درگه تو که خلقی براحتند آنجا
    نیم چو قابل، از آنم زمانه حرمان داد!
    وگرنه پادشه اختران ز فرط کرم
    به خاردشت و گل باغ، نور یکسان داد!
    چو من، نداد در این عهد داد تحسین کس؛
    که کس نه چون تو در این دور داد احسان داد!
    مرا رسد اثر فیض از کف تو مدام
    گهر همیشه بغواص بحر عمان داد
    تو را بود نظر تربیت ز مهر پدر
    همیشه نور بماه آفتاب تابان داد
    مننم، که نیست چو من در زمانه درویشی؛
    که ازغمش نتواند خبر بسلطان داد
    تویی که، غیر تو در روزگار نتواند؛
    کسی که رابطه ی مور با سلیمان داد
    کریم خان کرم پیشه، آن سکندر عهد
    که چین نزد به جبین، ملک چین به خاقان داد
    ز پیر عقل، نشان بازجستم از لقبش؛
    که بی لقب نتوان داد مدح آسان داد
    لقب، امیر زمین، خسرو زمانش خواند؛
    خطاب، داور گیتی، خدیو دوران داد!
    بعجز گفت که : از خانی و ز سلطانی
    به او لقب زره جاه و رتبه نتوان داد
    ز جاه، حکم بنام هزار خان بنوشت؛
    ز رتبه، راتبه ی صد هزار سلطان داد
    سپهبدی، که بشمشیر، فتح ایران کرد؛
    شهنشهی، که بتدبیر نظم ایوان داد
    به روز معرکه، شیر اوژنی که از نی رمح؛
    چو شیر بیشه، بشیر فلک نیستان داد
    بوقت حادثه، رویی تنی که در صف رزم؛
    کفن به دوش دلیران، ز تیغ عریان داد
    خدیو عهد، که معمار قصر اقبالش؛
    نخست پایه ی ایوان به دوش کیوان داد
    ببزم خسروی و، بارگاه جمشیدی
    صفای خلد برین و بهشت رضوان داد!
    ز خیل پادشهان، آنکه بر درش ره یافت؛
    بشکر اینکه رهش در حریم ایوان داد؛
    هزار سجده دمادم، بخاک درگه کرد؛
    هزار بوسه، پیاپی، بپای دربان داد!
    نماند غیر خراسان دیاری از ایران
    که شوکتش نه در آنجا صلای احسان داد
    دهم بمردم آن ملک مژده کز عدلش
    کلید فتح خراسان، شه خراسان داد
    چو طرح سان سپه، در کنار جیحون ریخت؛
    چو عرض لشکر، در دشت زابلستان داد
    ببانگ ولوله، پورپشنگ را لرزاند!
    فشار زلزله، بر خاک پور دستان داد!
    ز نور و ظلمت هم، صبح و شام تا برهند
    بدست شحنه ی گردون، ز عدل میزان داد
    کرم نگر، که چو آباد کرد عالم را
    خرابه از دل دشمن بجغد تاوان داد
    کرا قرین تو گویم ز خسروان، که فلک
    تو را ز عدل و کرم امتیاز از اقران داد!
    سپهر، کام دل هر که را که مشکل دید؛
    نگاه گوشه ی چشم تو داد و، آسان داد
    متاع ملک، که شاهان گران خریدندش؛
    چو دید لایق آنت، زمانه، ارزان داد!
    ز خار، شحنه ی عدلت شکنجه یی آراست؛
    که بلبلی نکند از گل گلستان داد
    حمایتت، چو بنظم زمان کرد اقبال؛
    عنایتت، چو بکار سپهر سامان داد
    به اقویا، ضعفا را چو میر و سرور ساخت؛
    به اغنیا، فقرا را چو بار و مهمان داد
    به پیش بلبل بی بال، باز بال افگند؛
    به کام بره ی بی شیر، شیر پستان داد
    چو دید، صعوه یی افتاده از آشیان بی پر؛
    امین عدل تواش، جا به چشم ثعبان داد
    چو دید از گله وامانده گوسفندی لنگ؛
    شبان حفظ تو، جایش به دوش سرحان داد
    بدستیاری جود، آن قدر که در همه عمر؛
    بخلق، حاتم و یحیی و معن و قاآن داد
    به یک دقیقه، گدای سرای احسانت؛
    بسایلان جهان، صد هزار چندان داد!
    نه نوحی و، بودت تیغ، کشتی و دریا؛
    گهی رهاند ز طوفان، گهی بطوفان داد
    نیی کلیم و، دو دستت ز جام و نیزه بود؛
    که یاد از ید بیضا، نشان ز ثعبان داد
    روان رستم و آرش، بموکب تو روان؛
    جلادت تو، چو رخش ستیز جولان داد
    همانت تیغ کج و، رمح راست پیش آورد؛
    همینت تیز ز ترکش، کمان زقربان داد
    ز چرم ببربیان، خصم پوشد از خفتان؛
    چو رستم از دم تیغ تو بایدش جان داد
    چرا که ببر، چو خود جان نبرد از دستت ؛
    چه سود از آنکه بغیری ز چرم خفتان داد؟!
    زهی خدنگ ز بان آورت، که گاه جدل؛
    جواب خصم دغل، از زبان پیکان داد!
    شدند دوست، همه دشمنانت آخر، چون
    دل رحیمت از اول خدای رحمان داد!
    خدا یگانا، از راه لطف عام، ایزد؛
    سه چار مزرعه ام در قم و صفاهان داد
    ولیکن، از ستم آسمان، در آن مدت
    که داشتند رعایا ز جور سلطان داد
    نکشتم و، چو دل دشمن تو گشت خراب؛
    کنون خدا چو تو را جل شأنه این شان داد
    کسی که قادر یک روزه قوت خویش نبرد
    کنون تواند یک ساله خرج دیوان داد
    کسی که مالک یک مشت خاک نیز نبود
    کنون ز ریع ده من، اجور دهقان داد!
    چه میشود که نوازی مرا بفرمانی
    که هیچکس نتواند جواب فرمان داد
    اگر من از مدد بخت خرم تو کنم
    زراعتی و توانم خراج سلطان داد
    چه بهتر، ارنه بفرما که هر که ملکم کشت
    دهد چو ریع، نگوید ز راه احسان داد
    در این قصیده، که رشک لآل عمان است
    نخست محتشم از نظم زیب دکان داد
    به این بضاعت مزجاة خامه ی من نیز
    نثار بارگهت کرد و، نظم دیوان داد
    فقیرم و متزلزل ز محتشم، چه کنم؟!
    توانم ار چه جواب ظهیر و سلمان داد!
    ولی خوش است دل من، به اینکه داده استم
    نثار خود به تو من، او به میر میران داد
    همیشه تا ز نسیم بهار و باد خزان
    توان طراوت باغ و شکست بستان داد
    بدوستان مدهاد ایزدت بجز دل جمع
    به دشمنان تو چون خاطری پریشان داد

شما می توانید این مطلب را با صدای خود ضبط کنید و برای دیگران به یادگار بگذارید.

کافی ست فایل مورد نظر را انتخاب کنید و برای ما ارسال کنید. صوت شما پس از تایید ، در سایت نمایش داده خواهد شد.

توجه داشته باشید که برای هر مطلب فقط یک فایل می توانید ارسال کنید و با هر بار ارسال ، فایل های قبلی حذف خواهند شد.

یک فایل آپلود کنید
فرمت های mp3 و wav پذیرفته می شوند.

نظرات

Captcha