واما حدیث ملطفهها: بدان وقت که مامون بمرو بود و طاهر و {ص۳۸} هرثمه بدر بغداد برادرش محمدزبیده را درپیچیدند و آن جنگهای صعب میرفت و روزگار میکشید، از بغداد مقدمان و بزرگان و اصناف مردم بمأمون تقرب میکردند و ملطفهها مینبشتند. و از مرو نیز گروهی از مردم مأمون به محمد تقرب میکردند و ملطفهها مینبشتند، ومأمون فرموده بود تا آن ملطفهها را در چند سفط نهاده بودند و نگاه میداشتند، و همچنان محمد و چون محمد را بکشتند و مأمون ببغداد رسید، خازنان آن ملطفهها را که محمد نگاه داشتن فرموده بود پیش مأمون آوردند و حال آن ملطفهها که از مرو نبشته بودند باز نمودند. مأمون خالی کرد با وزیرش حسن بن سهل و حال سفطهای خویش و از آن برادر بازراند و گفت در این باب چه باید کرد؟ حسن گفت خائنان هر دو جانب را دور باید کرد. مأمون بخندید و گفت: یا حسن آنگاه از دو دولت کس نمانَد و بروند و بدشمن پیوندند و ما را درسپارند. و ما دو برادر بودیم هر دو مستحق تخت ملک، و این مردمان نتوانستند دانست که حال میان ما چون خواهد شد، بهتر آمد خویش را مینگریستند، هر چند آنچه کردند خطا بود که چاکران را امانت نگاه میباید داشت و کس بر راستی زیان نکرده است. و چون خدای عز و جل خلافت بما داد، ما این فروگذاریم و دردی بدل کس نرسانیم. حسن گفت: خداوند بر حق است در این رای بزرگی که دید و من بر باطلم، چشم بد دورباد. پس مأمون فرمود تا آن ملطفهها بیاوردند و بر آتش نهادند تا تمام بسوخت. و خردمندان {ص۳۹} دانند که غور این حکایت چیست و هر دو تمام شد و پس بسر تاریخ باز شدم.
و غرض در آوردن حکایات آن باشد تا تاریخ بدان آراسته گردد و دیگر تا هر کس که خرد دارد و همتی با آن خرد یار شود و از روزگار مساعدت یابد و پادشاهی وی را برکشد، حیلت سازد تا بتکلیف و تدریج و ترتیب جاه خویش را زیادت کند و طبع خویش را بر آن خو ندهد که آن درجه که فلان یافته است دشوار است بدان رسیدن، که کند و کاهل شود، یا فلان علم که فلان کس داند بدان چون توان رسید، بلکه همت برگمارد تا بدان درجه و بدان علم برسد، که بزرگ عیبی باشد مردی را که خدای عز و جل بیپرورش داده باشد همتی بلند و فهمی تیز و وی تواند که درجهیی بتواند یافت یا علمی بتواند آموخت و تن را بدان ننهد و بعجز بازگردد. وسخت نیکو گفته است در این باب یکی از بزرگان، شعر:
ولم ار فی عیوب الناس شیئا
کنقص القادرین على التمام
و فائدہ کتب و حکایات و سیر گذشته این است که آنرا بتدریج برخوانند و آنچه باید و بکار آید بردارند، والله ولی التوفیق.
امیر شهاب الدوله رضی الله عنه چون از دامغان برفت نامهها فرمود سوی سپاهسالار خراسان غازی حاجب و سوی قضاه و اعیان و رئیس و عُمال که «وی آمد و چنان باید که کارها ساخته باشند، و حاجب غازی که اثری بدان نیکویی از وی ظاهر گشته است و خدمتی بدان تمامی کرده ثمرتی سخت بانام خواهد یافت، باید که بخدمت آید با لشکرها، {ص۴۰} چه آنکه با وی بودند و چه آنکه به نوی فراز آورده است، همه آراسته با سلاح تمام. و دانسته آید که آن کسانی را که به نوی اثبات کرده است، هم برآن جمله که وی دیده است و کرده است بداشته آید و نواخت و زیادتها باشد. و علفها که عمال و رئیس را باید ساخت دانیم که آماده است، و اگر در چیزی خلل است بزودی در باید یافت که آمدن ما سخت نزدیک است.» چون نامهها دررسید با خیلتاش مسرع، حاجب غازی و دیگران کارها بجدتر پیش گرفتند و آنچه ناساخته بود بتمامی بساختند و هر تکلف که گمان گشت اهل سلاح بجای آوردند.
و امیر مسعود بروستای بیهق رسید در ضمان سلامت و نصرت. و غازی سپاہ سالار خراسان بخدمت استقبال رفت با بسیار لشکر، و زینتی و اهبتی تمام بساخت. امیر بر بالایی بایستاد و غازی پیش رفت و سه جای زمین بوسه داد. امیر فرمود تا او را کرامت کردند و بازو گرفتند تا فراز آمد و رکاب امیر ببوسید. امیر گفت آنچه بر تو بود کردی، آنچه ما را میباید کرد بکنیم، سپاهسالاری دادیم ترا امروز چون در ضمان سلامت بنشابور رسیم خلعت بسزا فرموده آید. و غازی سه بار دیگر زمین بوسه داد و سیاهداران اسب سپاہسالار خواستند و برنشاندند و دور از امیر بایستاد و نقیبان را بخواند و گفت «لشکر را باید گفت تا بتعبیه درآیند و بگذرند تا خداوند ایشان را ببیند، و مقدمان و پیشروان نیکو خدمت کنند.» نقیبان بتاختند و آگاه کردند و بگفتند، و آوازهای بوق و دهل و نعره مردان بخاست سخت بقوت. و نخست جنیبتان بسیار با سلاح تمام و برگستوان، و غلامان ساخته با علامتها و مِطرَدها، و خیل خاصهٔ او بسیار سوار و پیاده، و بر اثر ایشان خیل یک یک سرهنگ {ص۴۱} میآمد سخت نیکو و تمام سلاح و خیل خیل میگذشت و سرهنگان زمین بوسه میدادند و میایستادند. و از چاشتگاه تا نماز پیشین روزگار گرفت تا همگان بگذشتند. پس امیر غازی سپاہ سالار را و سرهنگان را بنواخت و نیکویی گفت و از آن بالا براند و بخیمه فرود آمد.
و دیگرباره برنشست و قصد شهر کرد، و مسافت سه فرسنگ بود، میان دو نماز حرکت کرده بود و بخوابگاه [بشهر] آمد، و در شهر نشابور بس کس نمانده بود که همه بخدمت استقبال یا نظاره آمده بودند و دعا میکردند و قرآنخوانان قرآن همیخواندند. امیر رضی الله عنه هر کس را از اعیان نیکوییها میگفت خاصه قاضی امام صاعد را که استادش بود. و مردمان بدین مَلِک تشنه بودند، روزی بود که کس مانند آن یاد نداشت. و چون بکرانه شهر رسید فرمود تا قوم را بازگردانیدند و پس سوی باغ شادیاخ کشید و بسعادت فرود آمد دهم شعبان این سال. و بناهای شادیاخ را بفرشهای گوناگون بیاراسته بودند همه از آنِ وزیر حسنک، از آن فرشها که حسنک ساخته بود از جهت آن بناها، که مانند آن کس یاد نداشت، و کسانی که آنرا دیده بودند در اینجا نبشتم تا مرا گواهی دهند.
دیگر روز در صفهٔ تاج که در میان باغ است بر تخت نشست و بار داد، باردادنی سخت بشکوه، و بسیار غلام ایستاده از کران صفه تا دور جای، و سیاهداران و مرتبهداران بیشمار تا درِ باغ، و بر صحرا {ص۴۲} بسیار سوار ایستاده. و اولیا و حشم بیامدند برسم خدمت و بنشستند و بایستادند . غازی سپاہ سالار را فرمود تا بنشاندند. و قضاه و فقها و علما درآمدند و فصلها گفتند در تهنیت و تعزیت و امیر رضی الله عنه را بستودند. و آن اقبال که بر قاضی صاعد و بومحمد علوی و بوبکر اسحق محمشاد گرامی کرد بر کس نکرد. پس روی بهمگان کرد و گفت «این شهری بس مبارک است، آنرا و مردم آنرا دوست دارم، و آنچه شما کردید در هوای من بهیچ شهر خراسان نکردند. و شغلی پیش داریم، چنانکه پیداست، که سخت زود فصل خواهد شد بفضل ایزد عز ذکره، و چون از آن فراغت افتاد نظرها کنیم اهل خراسان را، و این شهر بزیادت نظر مخصوص باشد. و اکنون میفرماییم بعاجل الحال تا رسمهای حسنکیِ نو را باطل کنند و قاعدهٔ کارها بنشابور در مرافعات و جز آن همه برسم قدیم بازبرند که آنچه حسنک و قوم او میکردند بما میرسید بدان وقت که بهرات بودیم، و آنرا ناپسند میبودیم. اما روی گفتار نبود. و آنچه کردند خود رسد پاداش آن بدیشان. و در هفته دو بار مظالم خواهد بود. مجلس مظالم و درِ سرای گشاده است، هر کسی را که مظلمتی است بباید آمد و بیحشمت سخن خویش گفت تا انصافِ تمام داده آید. و بیرون مظالم آنکه حاجب غازی سپاہسالار [بر] درگاه است و دیگر معتمدان نیز هستند، نزدیک ایشان نیز میباید آمد بدرگاه و دیوان و سخن خویش میباید گفت، تا آنچه باید کرد ایشان میکنند. و {ص۴۳} فرمان دادیم تا هم امروز زندانها را عرض کنند و محبوسان را پای برگشایند تا راحتِ آمدنِ ما بهمه دلها برسد، آنگاه اگر پس از این کسی بر راه تهور و تعدی رود سزای خویش ببیند.»
حاضران چون این سخنان ملکانه بشنودند سخت شاد شدند و بسیار دعا گفتند. قاضی صاعد گفت: سلطان چندان عدل ونیکوکاری در این مجلس ارزانی داشت که هیچ کس را جایگاه سخن نیست. مرا یک حاجت است اگر دستوری باشد تا بگویم که روزی همایون است و مجلسی مبارک. امیر گفت قاضی هر چه گوید صواب و صلاح در آن است. گفت ملک داند که خاندان میکائیلیان خاندانی قدیم است و ایشان در این شهر مخصوص اند و آثار ایشان پیداست، و من که صاعدم پس از فضل و خواست ایزد عز ذکره و پس از برکتِ علم از خاندان میکائیلیان بر آمدم، و حق ایشان در گردن من لازم است و بر ایشان که ماندهاند ستمهای بزرگ است از حسنک و دیگران، که املاک ایشان موقوف مانده است و اوقاف اجداد و آباء ایشان هم از پر کار افتاده و طرق و سبل آن بگردیده. اگر امیر بیند در این باب فرمانی دهد چنانکه از دیانت و همت او سزد تا بسیار خلق از ایشان که از پرده بیفتادهاند و مضطرب گشتهاند بنوا شوند و آن اوقاف زنده گردد و ارتفاع آن به طرق و سبل رسد. امیر گفت – رضی الله عنه – سخت صواب آمد. آنکه اشارت کرد بقاضی مختار بوسعد که اوقاف را که از آنِ میکائیلیان است بجمله از دست {ص۴۴} متغلبان بیرون کند و بمعتمدی سپارد تا اندیشه آن بدارد و ارتفاعات آن را حاصل میکند و بسبل و طرق آن میرساند. و اما املاک ایشان حال آن بر ما پوشیده است و ندانیم که حکم بزرگوار امیر ماضی پدر ما در آن بر چه رفته است، بوالفضل و بوابراهیم را پسران احمد میکائیل و دیگران را بدیوان باید رفت نزدیک بوسهل زوزنی و حال آن بشرح باز نمود تا با ما بگوید و آنچه فرمودنی است از نظر فرموده آید. و قاضی را دستوری است که چنین مصالح باز مینماید که همه را اجابت باشد و چون ما رفته باشیم مکاتبت کند. گفت چنین کنم. و بسیار ثنا کردند. و جملهٔ کسان و پیوستگان میکائیلیان بدیوان رفتند و حال باز نمودند که «جمله کشاورزان و وکلا و بزرگان توانگر را و هر کرا باز میخواندند بگرفتند و مالی عظیم از ایشان بستدند و عزیزان قوم ذلیل گشتند.» و بوسهل حقیقت بامیر رضی الله عنه بازگفت و املاک ایشان بازدادند و ایشان نظری نیکو یافتند.
و در این روزها نامهها رسید از ری که «چون رکاب عالی حرکت کرد یکی از شاهنشاهیان با بسیار مردم دلانگیز قصد ری کردند تا بفساد مشغول شوند. ومقدم ایشان که از بقایای آل بویه بود رسولی فرستاد سوی حسن سلیمان، و او اعیان ری را گفت چه پاسخ باید داد و چه باید کرد؟ ایشان گفتند تو خاموش میباش که آن جواب ما را می باید داد. {ص۴۵} آن رسول را بشهر آوردند و سه روز کار میساختند و مردم فراز میآوردند. پس روز چهارم رسول را بصحرا آوردند و بر بالا بداشتند و حسن سلیمان با خیل خویش ساخته بیامد و بگذشت، و بر اثرِ وی مردم شهر زیادت از ده هزار مردم بسلاح تمام، بیشتر پیاده از مردم شهر و نواحی نزدیکتر. و چون این قوم بگذشتند اعیان ری رسول را گفتند: بدیدی؟ و گفتند پادشاه ما سلطان مسعود بن محمود است، و او را و مردم او را فرمانبرداریم، و خداوندِ ترا و هر کس که بیفرمان سلطان ما اینجا آید زوبین آبداده و شمشیر است. بازگرد و آنچه دیدی و شنیدی بازنمای و خیانت مکن و بگوی که سلطان ما را از دست دیلمان بستد و اهل ری راحت در این روزگار دیدند که از ایشان برستند. رسول گفت همچنین بگویم. و او را حقی گزاردند. و او آنچه دیده بود رفت و شرح کرد. مشتی غوغا و مفسدان که جمع آمده بودند مغرورِ آل بویه را گفتند « عامّه را خطری نباشد، قصد باید کرد، که ما تا دو سه روز ری را بدست تو دهیم.» و بوق بزدند و آهنگ ری کردند.
«و حسن سلیمان و اعیان ری چون خبر یافتند که مخالفان آمدند، رفتند با آن مردم که گرد کرده بودند و مردم دیگر که میرسید در آن مدت که رسول آمده بود و بازگشته. چون بیکدیگر رسیدند – و بشهر نزدیک بودند – حسن سلیمان گفت: این مشتی اوباش اند که پیش آمدند از هر جایی فراز آمده، بیک ساعت از ایشان گورستانی توان {ص۴۶} کرد. نزدیک ایشان رسولی باید فرستاد و حجت گرفت تا اگر باز نگردند ما نزدیک خدای عزوجل معذور باشیم در خون ریختن ایشان. اعیان ری خطیب را نامزد کردند و پیغام دادند سوی مغرورِ آل بویه و گفتند مکن و از خدای عز وجل بترس و در خونِ این مشتی غوغا که فراز آوردهای مشو و بازگرد که تو سلطان و راعی ما نیستی. از بهر بزرگزادگیِ تو که دستتنگ شدهای و بر ما اقتراحی کنی ترا حقی گزاریم، و از این گروهی بیسر که با تست بیمی نیست، و این بدان میگوییم تا خونی ریخته نگردد. و بغی را سوی تو افکندیم.
خطیب برفت و این پیغام بداد. آن مغرور آل بویه و غوغا درجوشیدند و بیکبار غریو کردند و چون آتش از جای در آمدند تا جنگ کنند. خطیب بازگشت و گفت که ایشان جواب ما جنگ دادند، اکنون شما بهتر دانید. حسن سلیمان تعبیهیی کرد سخت نیکو و هر کس را بجای خویش بداشت و قومی را که کمسلاحتر بودند ساخته بداشت. و افزون از پنجاه و شصت هزار مرد از شهر بدروازه آمده بودند. حسن رئیس و اعیان را گفت: کسان گمارید تا خلق عامه را نگذارند تا از دروازهٔ شهر بیرون آیند و فرمایید تا بجایگاه خویش میباشند، تا من و این مردم که ساختهٔ جنگ شدهاند پیش مخالفان رویم. رئیس و اعیان کسان گماشتند و این احتیاط بکردند. و حسن متوکّلاً على الله عز ذکره پیش کار رفت سخت آهسته و بترتیب، پیادگان جنگی پوشیده در پیش سواران ایستاده، و مخالفان نیز در آمدند و جنگی قوی بپای شد و چند بار آن مخاذیل نیرو کردند در حمله اما هیچ طرفی نیافتند که صف حسن سخت {ص۴۷} استوار بود. چون روز گرمتر شد و مخاذیل را تشنگی دریافت و مانده شدند نزدیک نماز پیشین حسن فرمود تا علامت بزرگ را پیشتر بردند و با سواران پختهٔ گزیده حمله افکند بفیروزی، و خویشتن را بر قلبِ ایشان زدند و علامت مغرور آل بویه را بستند و ایشان را هزیمت کردند هزیمتی هول. و بویهی اسب تازی داشت خیاره، با چند تن که نیکاسبه بودند بجَستند و اوباش پیاده درماندند میان جویها و میان درهها، و حسن گفت دهید و حشمتی بزرگ افکنید بکشتنِ بسیار که کنید تا پس از این دندانها کند شود از ری و نیز نیایند. مردمان حسن رخش برگذاردند و کشتن گرفتند و مردم شهر نیز روی به بیرون آوردند و بزدن گرفتند و بسیار بکشتند و اسیر گرفتند. وقت نماز دیگر حسن منادی فرمود که دست از کشتن و گرفتن بکشید که بیگاه شد. دست بکشیدند و شب در آمد و قوم بشهر باز آمدند و بقیتی از هزیمتیان که هر جایی پنهان شده بودند چون شب آمد بگریختند.
«دیگر روز حسن گفت تا اسیران و سرها را بیاوردند، هشت هزار و هشتصد و اند سر و یک هزار و دویست و اند تن اسیر بودند مثال داد تا بر آن راه که آن مخاذیل آمده بودند سهپایهها برزدند و سرها را بر آن بنهادند و صد و بیست دار بردند و از آن اسیران و مفسدان که قویتر بودند بر دار کردند، و حشمتی سخت بزرگ بیفتاد. و باقی اسیران را رها کردند و گفتند بروید و آنچه دیدید باز گویید و هر کسی را که پس {ص۴۸} از این آرزوی دار است و سر بباد دادن بیاید. آن اسیران برفتند. و مردم ری، که زندگانی خداوند دراز باد، بهر چه گفته بودند وفا کردند و از بندگی و دوستداری هیچ چیزی باقی نماندند. و بفر دولت عالی اینجا حشمتی بزرگ بیفتاد چنانکه نیز هیچ مخالف قصد اینجا نکند. و اگر رای عالی بیند این اعیان را احمادی باشد بدین چه کردند تا در خدمت حریص تر گردند ان شاء الله تعالى.»
چون امیر مسعود قدس الله روحه برین نامه واقف گشت سخت شادمانه شد و فرمود تا بوق و دهل زدند و مبشران را بگردانیدند و بسیار کرامت کردند و اعیان نشابور بمصلی رفتند بشکر رسیدن امیر بنشابور و تازه شدن این فتح، و بسیار قربانها کردند و صدقه دادند. و هرروز امیر را بشارتی میبود.
و هم درین هفته خبر رسید که رسول القادر بالله رضی الله عنه نزدیک بیهق رسید و با وی آن کرامت است که خلق یاد ندارند که هیچ پادشاهی را مانند آن بوده است. امیر رضی الله عنه برسیدن این بشارت تازگیِ تمام یافت و فرمود تا استقبال او بسیجیدند سخت بسزا. و مردم شهر نزدیک قاضی صاعد آمدند و گفتند که «ایشان چون شنیدند که امیر نزدیک نشابور رسید خواستند که خوازهها زنند و بسیار شادی {ص۴۹} کنند رئیس گفت «نباید کرد که امیر را مصیبتی بزرگ رسیده است بمرگ سلطان محمود انارالله برهانه هرچند بر مراد میاید. و این بفرمانِ وی میگویم. با وقتی دیگر باید افکند.» و اکنون مدتی برآمد و هر روز کارها بر مرادتر است و اکنون رسول هم از بغداد می آید با همه مرادها. اگر قاضی بیند درخواهد از امیر تا به دلِ بسیار خلق شادی افکند بدانکه دستوری دهد خداوند و رها کند تا تکلف بیاندازه کنند.»
قاضی گفت نیک آمد و خوب میگویید و سخت بوقت است. دیگر روز امیر را بگفت و دستوری یافت. و قاضی با رئیس باز گفت که تکلفی سخت تمام باید کرد. و رئیس بخانه باز آمد و اعیان محلتها و بازارها را بخواند و گفت امیر دستوری داد، شهر را بیارایید و هر تکلفی که بباید کرد بکنید تا رسول خلیفه بداند که حالِ این شهر چیست و امیر نیز این شهر را دوستتر گیرد، که این کرامات او را در شهر ما حاصل ببود. گفتند فرمانبرداریم. و بازگشتند و کاری ساختند که کسی بهیچ روزگار بر آن جمله یاد نداشت، چنانکه از دروازههای شهر تا بازار خوازه بر خوازه و قبّه بر قبّه بود تا شارستان مسجدِ آدینه که رسول را جای آنجا ساخته بودند.
چون این کارها ساخته شد و خبر رسید که رسول بدو فرسنگی از شهر رسید مرتبهداران پذیره رفتند و پنجاه جنیبت بردند و همه لشکر برنشستند و پیش شدند با کوکبهٔ بزرگ و تکلف بیاندازه، سپاہسالار {ص۵۰} در پیش، کوکبهٔ دیگر قضاه و سادات و علما و فقها، و کوکبهٔ دیگر اعیان درگاه خداوندان قلم، بر جملهیی هر چه نیکوتر رسول را – بو محمد هاشمی از خویشان نزدیک خلیفه – در شهر درآوردند روز دوشنبه ده روز مانده بود از شعبان این سال. و اعیان و مقدمان سپاه از رسول جدا شدند بدروازه شهر و بخانه ها باز شدند. و مرتبهداران او را ببازار بیاوردند و میراندند و مردمان درم و دینار و شکر و هر چیزی میانداختند و بازیگران بازی میکردند و روزی بود که مانند آن کس یاد نداشت و تا میان دو نماز روزگار گرفت، تا آنگاه که رسولدار رسول را بسرایی که ساخته بودند فرود آورد. چون برای فرود آمد نخست خوردنی که ساخته بودند رسولدار مثال داد تا پیش آوردند سخت بسیار از حد و اندازه بگذشته. و رسول در اثنای نان خوردن بتازی نشابور را بستود و این پادشاه را بسیار دعا کرد و گفت در عمر خویش آنچه امروز دید یاد ندارد. و چون از نان خوردن فارغ شد نُزلها بیاوردند از حد و اندازه گذشته و بیست هزار درم سیم گرمابه چنانکه متحیر گشت. و امیر رضی الله عنه نشابوریان را نیکویی گفت.
و پس از آن دو سه روز بگذشت. امیر فرمود که رسول را پیش باید آورد و هر تکلف که ممکن است بکرد. بوسهل زوزنی گفت آنچه خداوند را باید فرمود از حدیث لشکر و درگاه و مجلس امارت و غلامان و مرتبهداران {ص۵۱} و جز آن آنچه بدین ماند، بفرماید سپاهسالار را تا راست کند، و اندازه بدست بنده دهد که آنچه میباید کرد بکند. و آنچه راه من بنده است و خواندهام و دیده ازانِ سلطان ماضی رضی الله عنه بگویم تا راست کنند. امیر گفت نیک آمد. و فرمود تا سپاہسالار غازی را بخواندند. امیر گفت فرمودیم تا رسول خلیفه را پیش آرند با آنچه از منشور و خلعت و کرامات و نعوت آورده است، و آنچه اینجا کرده آید خبر آن بهر جایی رسد. باید که بگویی لشکر را تا امشب همه کارهای خویش ساخته کنند و پگاه بجمله با سلاح تمام و با زینت بسیار حاضر آیند چنانکه از آن تمامتر نباشد، تا بفرماییم که چه باید کرد. گفت چنین کنم، و بازگشت و آنچه فرمودنی بود بفرمود و مثالها که دادنی بود بداد. و امیر رضی الله عنه در معنیِ غلامان و جز آن مثالها داد و همه ملکانه راست کردند.
روز دیگر سپاہسالار غازی بدرگاه آمد با جمله لشکریان بایستاد، و مثال داد جمله سرهنگان را تا از درگاه بدو صف بایستادند با خیلهای خویش و علامتها با ایشان، شارهای آن دو صف از در باغ شادیاخ بدور جای رسیده. و درون باغ از پیش صفهٔ تاج تا درگاه غلامان دو روی بایستادند با سلاح تمام و قباهای گوناگون، و مرتبهداران با ایشان. و استران فرستاده بودند از بهر آوردن خلعت را از نشابور و نزدیک رسول بگذاشته. بوسهل پوشیده نیز کس فرستاده بود و منشور و فرمانها بخواسته و فرو نگریسته و ترجمههای آن راست کرده و باز در خریطههای دیبای سیاه نهاده باز فرستاده.
و چون رسولدار نزدیک رسول رسید بر نشاندند او را بر جنیبت و {ص۵۲} سیاه پوشیده، و لوا بدست سواری دادند در قفای رسول میآورد. و بر اثر رسول استران موکبی میآوردند با صندوقهای خلعت خلافت، و ده اسب از آن دو با ساخت زر و نعل زر و هشت بجل و برقع زربفته. و گذر رسول بیاراسته بودند نیکو، و میگذشت و درم و دینار میانداختند، و تا آنگاه که بصف سواران لشکر رسید و آواز دهل و بوق و نعرهٔ خلق برآمد.
و رسول و اعیان را در میان دو صف لشکر میگذرانیدند و از دو جهت سرهنگان نثار میکردند، تا آنگاه که بتخت رسید. و امیر بر تخت نشسته بود و بار داده بود و اولیا و حشم نشسته بودند و ایستاده. و رسول را بجایگاه نیکو فرود آوردند و پیش بردند سخت برسم پیش آمد و دستبوس کرد، و پیش تخت بنشاندندش. چون بنشست از امیرالمؤمنین سلام کرد و دعای نیکو پیوست. و امیر مسعود جواب ملکانه داد. پس رسول بر پای خاست و منشور و نامه را بر تخت بنهاد، و امیر بوسه داد و بوسهل زوزنی را اشارت کرد تا بستند و خواندن گرفت. چون تحیت امیر برآمد امیر بر پای خاست و بساط تخت را ببوسید و پس بنشست و منشور و نامه بوسهل بخواند و ترجمهیی مختصر، یک دو فصل، پارسی بگفت. پس صندوقها برگشادند و خلعتها بر آوردند: جامههای دوخته و نادوخته، و رسول بر پای خاست و هفت دواج بیرون گرفتند، یکی از آن سیاه و دیگر دبیقیهای بغدادی بغایت نادر ملکانه، و امیر از تخت بزیر آمد ومصلی بازافکندند که یعقوب لیث بر این جمله کرده بود، {ص۵۳} امیر مسعود خلعت پوشید و دو رکعت نماز کرد، و بوسهل زوزنی گفته بود امیر را چنان باید کرد چون خلعتها بپوشید بر جملگی ولایت پدر از دست خلیفه. و تاج و طوق و اسب سواری پیش داشتند و شمشیر حمایل و آنچه رسم بود از انجا آوردن. و اولیا و حشم نثارها پیش تخت بنهادند سخت بسیار از حد و اندازه گذشته و رسول را باز گردانیدند بر جملهیی هر چه نیکوتر. سلطان برخاست و بگرمابه رفت و جامه بگردانید و فرمود تا دویست هزار درم بدرویشان دادند. و پس اهل بساط و خوان آمدند و خوانی با تکلف بسیار ساخته بودند، و رسول را بیاوردند و بر خوان سلطان بنشاندند. و چون نان خورده آمد رسول را خلعتی سخت فاخر . پوشانیدند و با کرامت بسیار بخانه باز بردند. و نماز دیگر آن روز صلتی از آن وی رسولدار ببرد: دویست هزار درم و اسبی با ستام زر و پنجاه پاره جامه نابریده مرتفع، و از عود و مشک و کافور چند خریطه، و دستوری داد تا برود. رسول برفت سلخ شعبان.