غزل شمارهٔ ۵۱ - مسافر همدان
غزل شمارهٔ ۵۱ - مسافر همدان
مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند
دلم تحمل بار فراق او نتواند
در آتشم بنشاند چو با کسان بنشیند
کنار من ننشیند که آتشم بنشاند
چه جوی خون که براند ز دیده دل شدگان را
چو ماه نوسفر من سمند ناز براند
به ماه من که رساند پیام من که ز هجران
به لب رسیده مرا جان خودی به من برساند
به سوز سینه من بین که ساز قافیه پرداز
نوای نای گره گیر دل شکسته نخواند
چه نالی ای دل خونین که آن شکوفه خندان
زبان مرغ حزین شکسته بال نداند
دلم به سینه زند پر بدان هوا که نگارین
کتابتی بنوسید کبوتری بپراند
من آفتاب ولا جز غمام هیچ ندانم
مهی که خود همه دان است باید این همه داند
به هر چمن که رسیدی بگو به ابر بهاری
که پیش پای تو اشکی به یاد من بفشاند
به وصل اگر نرهم شهریار از غم هجران
کجاست مرگ که ما را ز زندگی برهاند
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: هوش مصنوعی: شاعر در این شعر غم و اندوه ناشی از جدایی را به تصویر کشیده است. او از احساس حسرتی صحبت میکند که دلتنگی برای معشوقش به همراه دارد. این اندوه چنان عمیق است که قادر به تحمل فراق او نیست. شاعر به آتش عشق و درد دل اشاره میکند و به صورت نمادین از جوی خون و نالههای دلش میگوید. او از غم و تنهاییاش در میان جمع صحبت میکند و حس میکند که مانند یک کودک گمشده در شلوغی است. همچنین، او انتظار دارد که پیامش به معشوقش برسد تا از درد فراقش کاسته شود. در نهایت، شاعر از امیدی برای وصال صحبت میکند، اما همچنین به عدم قطعیت و غم جدایی نیز اشاره میکند و سوال میکند که مرگ چه زمانی میتواند او را از این زندگی پر از درد رها کند.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود