شمارهٔ ۱۵۴

شمارهٔ ۱۵۴

غزل
0
قافیه: مقالب: غزل
۞
اندازه متن

برق عشقت را چنان در استخوان آورده ام

کاستخوان را همچو نی آتش به جان آورده ام

از دهانت خواستم سری بیارم در میان

هیچ را تعبیر از آن سر دهان آورده ام

بس که در موی میانت برده ام فکرت به کار

خویش را باریک چون موی میان آورده ام

داده ام دل در هوای کوه نور پیکرت

تا نپنداری از این سودا زیان آورده ام

بر نبرد خصم برق جان گداز آه را

توأمان با تیرت ای ابرو کمان آورده ام

با حریفان در قمار دلبری غنج و دلال

نسیه می آری و من نقد روان آورده ام

گفتم این بالا و چشم و زلف و مژگان چیست گفت

فتنه ها باشد که در آخر زمان آورده ام

همچو افسر از غمت ای فتنه آخر زمان

شکوه ها بر مردم دارالامان آورده ام

شنیدن این شعر

در حال بارگذاری صداها…

0.95×

به زبان ساده

هوشواره: هوش مصنوعی: این شعر درباره عاشقی عمیق و شور و شوق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر با زبان تمثیلی و استعاره، احساسات و تأثیرات عشق را بر روی خود توضیح می‌دهد. او عشق را چنان عمیق و آتشین احساس کرده که به شکل استخوانش نفوذ کرده و تمام وجودش را درگیر کرده است. شاعر همچنین به زیبایی معشوق و جذابیت‌های او اشاره می‌کند و می‌گوید که این جذابیت‌ها فتنه‌ای است که در زمانۀ جدید به وجود آمده است. در کل، شعر بیانگر شوق و درد عشق و تأثیر آن بر زندگی شاعر است.

اخطار: خلاصه‌های تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.

برگردان به زبان ساده

برگردان این شعر هنوز آماده نشده است

هم‌آهنگ‌ها

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه

اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه می‌شود