بخش ۲۳ - شعر بیست و یکم

بخش ۲۳ - شعر بیست و یکم

نثر
0
۞
اندازه متن

دو اسبه پیک اجل می کشاندت به عدم تو خوش نشسته که تا او براندت به عدم صباح صحبت ایام را غنیمت دان که عنقریب شب مرگ خواندت به عدم چو مهلتت بود امروز ساغری بستان که دور جام اجل می ستاندت به عدم چو دست می رسدت این زمان بگیر و بده وگرنه دست تحسر گزاندت به عدم چوهست پای تواناییت بیا و برو که سالها برسد پای ماندت به عدم چه هستی است که بر ضبط خویش نتوانی زهی وجود خیالی که ماندت به عدم اگر تو نقد جهان بر اجل نثار کنی طمع مدار که آخر کشاندت به عدم ز مهر گیتی مکاره حایری برخیز به عشوه عاقبت او می نشاندت به عدم

شنیدن این فصل

در حال بارگذاری صداها…

0.95×