غزل شمارهٔ ۷ - طور تجلی
غزل شمارهٔ ۷ - طور تجلی
شب به هم درشکند زلف چلیپایی را
صبحدم سردهد انفاس مسیحایی را
گر از آن طور تجلی به چراغی برسی
موسی دل طلب و سینه سینایی را
گر به آیینه سیماب سحر رشک بری
اشک سیمین طلبی آینه سیمایی را
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد رؤیایی را
از نسیم سحر آموختم و شعله شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدایی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبایی را
طوطیم گویی از آن قند لب آموخت سخن
که به دل آب کند شکر گویایی را
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبایی را
شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه و گل
شمع بزم چمنند انجمن آرایی را
صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشایی را
جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی
شهریارا قرق عزلت و تنهایی را
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: هوش مصنوعی: این شعر به نوعی از عشق و زیبایی اشاره دارد که شاعر را در حالتی از شوق و نازکی احساسی قرار میدهد. در ابیات مختلف، شاعر از تجلیات الهی و مسیحایی صبح، اشک و عشق سخن میگوید و به تصور رویایی معشوق میپردازد. او در جستوجوی شناخت و درک معشوق است و با احساس بیتابی و شیدایی، از دلتنگی و هجران مینالد. در نهایت، شاعر از زیبایی و شگفتیهایی که عشق در زندگی ایجاد میکند، سخن میگوید و تمایل به پیروزی بر تنهایی و سکوت را در خود حس میکند. این شعر به نوعی توصیف کننده احوال عاشق و جستوجوی آن برای رسیدن به محبوب است.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود