غزل شمارهٔ ۶۰ - خوابی و خماری
غزل شمارهٔ ۶۰ - خوابی و خماری
دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود
شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود
در کهن گلشن طوفان زده خاطر من
چمن پر سمن تازه بهار آمده بود
سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید
غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود
آسمان همره سنتور سکوت ابدی
با منش خنده خورشید نثار آمده بود
هر چمن صحنه ای از عشق و وفا لیک از من
صحنه بیش از همه پرنقش و نگار آمده بود
تیشه کوهکن افسانه شیرین می خواند
هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود
رد پایی مگر از لیلی و کم کم مجنون
ناخودآگاه سوی یار و دیار آمده بود
سرو ناز من شیدا که نیامد در بر
دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود
خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر
ناگه آن گنج روان راهگذار آمده بود
لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت
آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود
چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب
روز پیری به لباس شب تار آمده بود
مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب
روح من بود و پریشان به مزار آمده بود
آوخ این عمر فسونکار به جز حسرت نیست
کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود
شهریار این ورق از عمر چو درمی پیچید
چون شکنج خم زلفت به فشار آمده بود
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر خاطراتی از عشق و جوانی را مرور میکند. او به شادیها و زیباییهای دوران جوانی اشاره میکند که همچون گلی در باغ خاطراتش میدرخشد. وصف باغی پر از گل و بوی خوش و لحظههای شادابی از عشق نشان میدهد که چگونه این احساسات در طول زمان تغییر کردهاند. در نهایت، شاعر به حقیقت تلخ پیری و حسرتهای ناشی از گذر زمان پی میبرد و درمییابد که عمر به سرعت میگذرد و او تنها با خاطراتش زندگی میکند. این اشعار نشاندهنده پیچیدگیهای عشق، زیباییهای جوانی و دردهای ناشی از سالخوردگی و حسرت بر گذشته هستند.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود