غزل شمارهٔ ۴۹ - افسانه شب

غزل شمارهٔ ۴۹ - افسانه شب

غزل
0
قافیه: دقالب: غزل
۞
اندازه متن

ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد

سیمای شب آغشته به سیماب برآمد

آویخت چراغ فلک از طارم نیلی

قندیل مه آویزه محراب برآمد

دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم

یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد

چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد

تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد

ماهم به نظر در دل ابر متلاطم

چون زورقی افتاده به گرداب برآمد

از راز فسونکاری شب پرده برافتاد

هر روز که خورشید جهانتاب برآمد

دیدم به لب جوی جهان گذران را

آفاق همه نقش رخ آب برآمد

در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود

جانم به لب از صحبت احباب برآمد

شنیدن این شعر

در حال بارگذاری صداها…

0.95×

به زبان ساده

هوشواره: هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر در فضایی شاعرانه و خیال‌انگیز به توصیف شب و زیبایی‌های آن می‌پردازد. او از چمن و مهتاب و نور چراغ‌ها سخن می‌گوید و حال و هوای عاشقانه‌اش را توصیف می‌کند. شاعر یاد محبوب را در دل می‌پروراند و از بوی گل‌ها و لاله‌ها به وجد می‌آید. او همچنین به بی‌وفایی و ریا در روابط انسانی اشاره می‌کند و از آنچه که در جمع دوستان دیده، دل‌زده می‌شود. در نهایت، شاعر به تلخی و بی‌وفایی اشاره می‌کند و ناامیدی خود را از یادآوری افرادی که به آن‌ها نزدیک بوده، ابراز می‌کند.

اخطار: خلاصه‌های تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.

برگردان به زبان ساده

برگردان این شعر هنوز آماده نشده است

هم‌آهنگ‌ها

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه

اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه می‌شود