غزل شمارهٔ ۴۱ - وداع جوانی
غزل شمارهٔ ۴۱ - وداع جوانی
جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد
وداع جاودانی حسرتا با من جوانی کرد
بهار زندگانی طی شد و کرد آفت ایام
به من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کرد
قضای آسمانی بود مشتاقی و مهجوری
چه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد
شراب ارغوانی چاره رخسار زردم نیست
بنازم سیلی گردون که چهرم ارغوانی کرد
هنوز از آبشار دیده دامان رشک دریا بود
که ما را سینه آتشفشان آتشفشانی کرد
چه بود ار باز می گشتی به روز من توانایی
که خود دیدی چه ها با روزگارم ناتوانی کرد
جوانی کردن ای دل شیوه جانانه بود اما
جوانی هم پی جانان شد و با ما جوانی کرد
جوانی خود مرا تنها امید زندگانی بود
دگر من با چه امیدی توانم زندگانی کرد
جوانان در بهار عمر یاد از شهریار آرید
که عمری در گلستان جوانی نغمه خوانی کرد
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به حسرت و وداع با دوران جوانی خود میپردازد. او از گذشت زمان و آفتهای زندگی که بر سرنوشتش سایه افکنده، سخن میگوید و احساس میکند که جوانیاش به پایان رسیده و با غم و اندوه درونی مواجه است. او به یاد رفاقتها و لحظات خوش گذشتهاش میافتد و از سختیهای زندگی و غم جدایی از عزیزانش میگوید. همچنین، شاعر به ناکامیها و قدرت قضا و قدر اشاره میکند و در نهایت ابراز ناامیدی از آیندهاش میکند. او جوانی را تنها امید زندگی میداند که اکنون در هجران و فقدان عزیزانش به نظر میرسد از دست رفته است.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود