غزل شمارهٔ ۱۵۰ - نای شبان
غزل شمارهٔ ۱۵۰ - نای شبان
ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی
تا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی
آری آری نوجوانی می توان از سرگرفتن
گر توان با نوجوانان ریخت طرح زندگانی
گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکن
من به جان خواهم ترا عشق ای بلای آسمانی
ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازد
کاین پریشان موغزالان را بسی کردم شبانی
گوش بر زنگ صدای کودکانم تا چه باشد
کاروان گم کرده را بانگ درای کاروانی
زندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهم
راستی بی عشق زندان است بر من زندگانی
گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد
لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی
شهریارا سیل اشکم را روان می خواهم و بس
تا مگر طبعم ز سیل اشکم آموزد روانی
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با یادآوری دوران جوانی و تلاش برای بازگشت به آن زمان، به بررسی مفهوم عشق و زندگی میپردازد. او میداند که جوانی و شادی قابل بازیابی است اگر با دیگران طرح زندگانی را دوباره ریخته شود. شاعر از دردی که از فقدان عشق میکشد صحبت میکند و عشق را عنصر اصلی زندگی میداند. او اعتقاد دارد که زندگی بدون عشق مانند زندان است و مرگ بدون عشق به معنای حیات جاودان نیست. در پایان، شاعر از شدت احساساتش، اشکهایش را به عنوان ابزاری برای تسکین و شناخت بهتر حالت درونیاش میخواهد.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود