غزل شمارهٔ ۱۴۵ - زندانی خاک
غزل شمارهٔ ۱۴۵ - زندانی خاک
نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
چه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی
نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد
چه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی
نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گردد
پس از افتادگی سر وامگیر ای نفس کز خاکی
بکاهی شب به شب چون ماه و در چاه محاق افتی
اگر با تاج خورشیدی وگر بر تخت افلاکی
شبی بود و شبابی و صبا در پرده ماهور
به جادو پنجگی راه عراقی میزد و راکی
کجا رفتند آن یاران که دیگر با فغان من
سری بیرون نمی آید نه از خاکی نه از لاکی
تو کز بال تخیل شهریارا شاهد افلاک
به خود تا بازمی گردی همان زندانی خاکی
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به ناتوانی و حقارت خود اشاره میکند و میگوید که نه عقل و نه ادراک خاصی دارد. او خود را مانند خاک و خاشاک میبیند و از جایگاه انسانی و معنوی فراتر از آنچه هست، سخن میگوید. شاعر به مقایسه خود با نور و پاکی میپردازد و میگوید که نمیتواند به مقامات بالا دست یابد. او به بیپناهی و ضعف خود در برابر دشواریهای زندگی اشاره میکند و از سرنگونی و افتادگی خود در زندگی ابراز ناراحتی میکند. در نهایت، شاعر به تقدیر و سرنوشت اشاره میکند و میگوید که حتی اگر به مقام و منزلتی دست یابد، باز هم درگیر خاک و دنیای مادی باقی خواهد ماند.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود