غزل شماره ۸۱

غزل شماره ۸۱

غزل
0
قافیه: مقالب: غزل
۞
اندازه متن

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم

به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم

به سایه های گریزان شبیه بودم و چون باد

به خوی وحشی و با وحشت و فرار تو بودم

نیامدی که دل من در اختیار من آری

وگرنه تا به سحر من در اختیار تو بودم

تو نشیه تخت و خماری ندیده ای که بگویم

چگونه خرد و خراب تو و خمار تو بودم

نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم

خمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم

همه به کاری و من دست شسته از همه کاری

همه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم

خزان عشق نبینی که من به هر دمی ای گل

در آرزوی شکوفایی و بهار تو بودم

اگر که دل بگشاید زبان به دعوی یاری

تو یار من که نبودی منم که یار تو بودم

چو لاله بود چراغم به جستجوی تو در دست

ولی به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم

به کوی عشق تو راضی شدم به نقش گدایی

اگرچه شهره به هر شهر و شهریار تو بودم

شنیدن این شعر

در حال بارگذاری صداها…

0.95×

به زبان ساده

هوشواره: شاعر در این متن از عشق و انتظار خود برای معشوق سخن می‌گوید. او به مسیر خود به سمت معشوق شتابان است و در عین حال در انتظار او به سر می‌برد. احساسات او با وحشت و اضطراب آمیخته است و بیان می‌کند که اگر معشوق بیاید، دلش در دست او خواهد بود. شاعر به حالت خمار و نابسامانی خود اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که تمامی افکارش معطوف به معشوق است. او با حسرت از خزان عشق و آرزوی بهار و شکوفایی صحبت می‌کند. در انتها، به مفهوم گدایی در عشق اشاره می‌کند، هرچند در شهر و موقعیت معتبری قرار دارد. در کل، این متن پر از احساسی عمیق و نافذ در مورد عشق و انتظار است.

اخطار: خلاصه‌های تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.

برگردان به زبان ساده

برگردان این شعر هنوز آماده نشده است

هم‌آهنگ‌ها

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه

اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه می‌شود