غزل شماره ۳۳
غزل شماره ۳۳
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت
جان مژده داده ام که چو جان در بر آرمت
تا شویمت از آن گل عارض غبار راه
ابری شدم ز شوق که اشکی ببارمت
عمری دلم به سینه فشردی در انتظار
تا درکشم به سینه و در بر فشارمت
این سان که دارمت چو لییمان نهان ز خلق
ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت
داغ فراق بین که طرب نامه وصال
ای لاله رخ به خون جگر می نگارمت
چند است نرخ بوسه به شهر شما که من
عمری است کز دو دیده گهر می شمارمت
دستی که در فراق تو می کوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت
ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی
باری چو می روی به خدا می سپارمت
روزی که رفتی از بر بالین شهریار
گفتم که ناله ای کنم و بر سر آرمت
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: در این شعر، شاعر از احساسات عمیقش نسبت به محبوبش سخن میگوید. او از دلتنگی و انتظار برای دیدار محبوبش میگوید و از عشق و اشتیاقی که نسبت به او دارد. شاعر به یاد میآورد که چقدر برای بودن در کنار محبوبش در انتظار بوده و چگونه این صبر طولانی، او را آزار داده است. او همچنین به ترس از جدایی و رسیدن به رقیبان اشاره میکند و خواهان وصال و بوسهای از محبوبش است. در نهایت، با حسرت و غم از جدایی، دعا میکند که محبوبش را به خدا بسپارد و دلتنگیاش را به تصویر میکشد.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود