بخش ۴۹ - پیغام
بخش ۴۹ - پیغام
نثر
0
۞
اندازه متن
رمزیا از مدد طالع فرخندۀ تو به شه ما چو فتد مردمک دیدۀ تو خدمت از ما برسان آن شه سربازان را به ادب گو که چنین گفت ترا بندۀ تو شده وقت آنکه از این بندۀ خود یاد کنی دل محنت زده اش را ز غم آزاد کنی حایری دور ز درگاه تو تاکی باشد چه شود خاطر او را به کرم شاد کنی تاکه از درگهت ای شاه جهان دور شدم از غم دوری تو خسته و رنجور شدم ای شهنشاه تو می دانی و من دانم و دل حایری کرد گنه من ز چه مهجور شدم
شنیدن این فصل
در حال بارگذاری صداها…
0.95×