بخش ۱۴ - شعر دوازدهم
بخش ۱۴ - شعر دوازدهم
در بر یاری و به خود مشغولی ای عجب باده نوشی و هشیار مستی و هستی این چه بوالهوسی است بگذر از این و گرنه آن بگذار گر تو مستی زخم بادۀ عشق هستی کفر و دین بنه به کنار نیست شو هم ز نیستی بگذر ننگ هستی ز نام خود بردار یار دین است و غیر او همه کفر مؤمن این قوم و دیگران کفار عارفان را چه مسجد و چه کنشت ذاکران را چه سبحه چه زناز شیوۀ عاشقی بلا کشی است رسم معشوق نیستجز آزار گر جفایی کند مکن گله ای ور بلایی رسد شگفت مدار دلق صد رنگ و خرقۀ می آلود الحذر زین و زان دو صد زنهاز پای از پیروی نفس بگیر سر براه طلب به صدق سپار افسرعاشقان به سر طلب است بر سر دیگران بود افسار چون گلستان ز شور عشق افتاد زاغ بنشست بر سریر هزار ابر بگریست بر چمن چو بدید بر سر تخت گل نشیمن خار بی گل عشق گلشن جان بین تو هم از ابر دیده اشک ببار طبل عشق است اینکه می شنوی بانگ منصور آید از سردار ای رفیق این طریق پر خطر است چاه در راه و جاده ناهموار تو که بی رهبر و چراغ روی کی بجایی رسی در این شب تار حایری را چراغ راه بس است نور پاک چهارده انوار
در حال بارگذاری صداها…