مثنوی شماره ۱۳۲
مثنوی شماره ۱۳۲
شورش حشر به هر راهگذر می بینم
سیل خوناب جگر تا به کمر می بینم
تلخی زهر هلاهل ز شکر می بینم
این چه شوری ست که در دور قمر می بینم
همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
ساقی دهر به دوران من دردآشام
جام می خون دل و دیده همی ریخت به جام
صبح امید مرا کرده فلک تیره چو شام
هر کسی روزبهی می طلبد از ایام
علت آن است که هر روز بتر می بینم
ای فلک جور تو تا کی ستمت تا چند است
هر کجا بی سر و پایی ست به دولت بالان
هر کجا یوسفی او راست مکان در زندان
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر می بینم
الله الله که جهان پر شده از فتنه و شر
عاشقان را بنگر تشنه به خون دلبر
اختران را حسد آید که بینند قمر
دختران را همه جنگ است و جدل با مادر
پسران را همه بدخواه پدر می بینم
دل ما را غم آفاق مکدر دارد
نیست یک تن که ز دل بار غمی بردارد
هیچ رأفت نه مسلمان و نه کافر دارد
هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد
هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم
به جهان غم مخور از کهنه و نو نیکی کن
گر گذاری سر و جان را به گرو نیکی کن
گندمت می ندهد کشته جو نیکی کن
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن
که من این پند به از در و گهر می بینم
در حال بارگذاری صداها…
به زبان ساده
هوشواره: شعر به وصف اوضاع نابسامان و ناراحتکنندهای میپردازد که شاعر در آن زمان شاهد آن است. او به شدت از شورش، شر و فتنهای که در جامعه وجود دارد، ابراز ناراحتی میکند و به درد و رنجی که انسانها تحمل میکنند، اشاره میکند. به نظر میرسد که هیچکس از درد دیگری غمگین نیست و همه به فکر خودشان هستند. شاعر به طور خاص به ظلم و ستم فلک (سرنوشت) شکایت میکند و گرمی و عشق را در میان انسانها نایاب میبیند. با این حال، در انتها بر اهمیت خوبی کردن و نیکی به یکدیگر تاکید میکند و از حافظ میخواهد که به حال خود فکر کند و در عمل نیکی را در نظر داشته باشد و به دیگران کمک کند.
اخطار: خلاصههای تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.
برگردان به زبان ساده
برگردان این شعر هنوز آماده نشده است
همآهنگها
مشابهیابی بر اساس وزن و قافیه
اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه میشود