شمارهٔ ۴۴۱

شمارهٔ ۴۴۱

غزل
0
قافیه: یقالب: غزل
۞
اندازه متن

نه چون چشم تو دیدم چشم مستی

نه همچون پشت دستت پشت دستی

سوی بتخانه گر افتد گذارت

کندکی بت پرستی بت پرستی

کند درعشقت ار کس نیست خود را

نپندارد به عالم هست هستی

به بحر عشقت افتادم چوماهی

که تا زلفت مرا گیرد چو شستی

غمت کی شد قبول اندر الستم

خبر کی دارم از عهد الستی

به غیر از باده و ساغر ندیدم

که بدهد لشکر غم را شکستی

بلند اقبالم اما نیست چون من

به عالم پست پست پستی

شنیدن این شعر

در حال بارگذاری صداها…

0.95×

به زبان ساده

هوشواره: هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از تأثیر عمیق عشق و زیبایی معشوق صحبت می‌کند. او می‌گوید که هیچ چیز را مانند چشمان معشوق نمی‌بیند و نمی‌تواند خود را با دیگران مقایسه کند. اگر به معبدی برود، تنها به فکر پرستش معشوقش خواهد بود. شاعر خود را همچون ماهی در دریاچه عشق می‌داند که به دنبال زلف معشوق است و از غم‌هایش به غیر از شراب و شیشه چیزی نمی‌بیند. او همچنین اشاره می‌کند که با وجود اقبال خوبش، در دنیای پست قرار دارد و خود را تنها و غمگین می‌یابد.

اخطار: خلاصه‌های تولید شده توسط هوشواره در بسیاری از موارد نادرستند.

برگردان به زبان ساده

برگردان این شعر هنوز آماده نشده است

هم‌آهنگ‌ها

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه

اطلاعات وزن و قافیه به زودی اضافه می‌شود