هزار و یک شب - بخش ششم
برای جستجو در فصلها، میتوانید در عناوین جستجو کنید.
فصل شماره ۱: [سلیم، سالم، یهودی شمیعه، برادران مغربی: عبدالصمد، عبدالسلام، عبدالاحد، عبدالرحی…
فصل شماره ۲: گفت: ای ملک جوانبخت، پس از آن جوذر نزد قصاب رفته، یک دینار بدو داده گوشت بخرید و…
فصل شماره ۳: گفت: ای ملک جوانبخت، جوذر با مغربی گفت: کفالت مادر و برادران در ذمت من است. اگر …
فصل شماره ۴: گفت: ای ملک جوانبخت، چون خادمان کنوز، جوذر را بزدند و به خارج در انداخته درهای گ…
فصل شماره ۵: گفت: ای ملک جوانبخت، جوذر به مادر گفت: ظرفها در خورجین بنه. چون هنگام شام شد، جو…
فصل شماره ۶: گفت: ای ملک جوانبخت، جوذر با برادران خود گفت: اکنون توبه کنید و از خدای تعالی طل…
فصل شماره ۷: گفت: ای ملک جوانبخت، چون ملک نزد جوذر شد او را نشستن نفرمود تا اینکه بیم بر ملک …
فصل شماره ۸: [ملک گندم، امیر مرداس، سهیم اللیل، حسان بن ثابت، حمل بن ماجد، مهدیه، سعدان غول ک…
فصل شماره ۹: گفت: ای ملک جوانبخت، اما غریب چون مهدیه دختر مرداس را از اسیری حمل بن ماجد خلاص …
فصل شماره ۱۰: گفت: ای ملک جوانبخت، به حدیث غول کوهی برسید. شیخ به او گفت: مگر تو دیوانه ای که …
فصل شماره ۱۱: گفت ای ملک جوانبخت، چون غریب با آن جماعت به وادی ازهار شدند، دیدند که مکانی است …
فصل شماره ۱۲: گفت ای ملک جوانبخت، ملکه گفت: اگر فضل الهی و یاری غریب نمی بود غول مرا میخورد. ا…
فصل شماره ۱۳: گفت ای ملک جوانبخت چون مرداس از عجیب پناه خواست، عجیب گفت: تو را که ستم کرده؟ تا…
فصل شماره ۱۴: گفت ای ملک جوانبخت، هر دو گروه به یکدیگر حمله کردند. آتش جنگ بالا گرفت و خون از …
فصل شماره ۱۵: گفت: ای ملک جوانبخت، چون رسول عجیب کتاب به نایبان بلاد رسانید، ایشان تهیه لشکر د…
فصل شماره ۱۶: گفت: ای ملک جوانبخت، چون بر آن سرزمین خرم برسید لشکریان را به فرود آمدن بفرمود. …
فصل شماره ۱۷: گفت: ای ملک جوانبخت، اسلامیان در میان کافران به مویی سفید همی مانستند که در تن گ…
فصل شماره ۱۸: گفت: ای ملک جوانبخت، چون آن دو عفریت غریب و سهیم را در نزد مرعش، ملک جنیان حاضر …
فصل شماره ۱۹: گفت: ای ملک جوانبخت، ملک برقان گفت: بگو ملک برقان ترا سلام می رساند. در حال رسول…
فصل شماره ۲۰: گفت: ای ملک جوانبخت، سران جنیان در چپ و راست بایستادند. پس از آن غریب به مرعش گف…
فصل شماره ۲۱: چون شب ششصد و شصت و دویم برآمد
فصل شماره ۲۲: گفت: ای ملک جوانبخت، غریب ده روز در بابل بماند. پس از آن کوچ کرده همی رفت تا به …
فصل شماره ۲۳: گفت: ای ملک جوانبخت، ملک غریب، کلیجان و قورجان را فرمود که مالهای کافران از بهر …
فصل شماره ۲۴: گفت: ای ملک جوانبخت، غریب در آن وادی همی رفت تا در میان دریا به جزیره ای رسید که…
فصل شماره ۲۵: گفت: ای ملک جوانبخت، مرادشاه با دویست تن از عفریتان سوار گشته راهها همی زدند و غ…
فصل شماره ۲۶: حکایت عبدالله بن معمر قیسی
فصل شماره ۲۷: گفت: ای ملک جوانبخت، در عهد سلیمان بن عبدالملک، از قبیله بنی اسد مردی بود خزیمه …
فصل شماره ۲۸: گفت: ای ملک جوانبخت، آنگاه ولید گفت: به خدا سوگند، در گرفتن کنیز از تو پشیمان شد…
فصل شماره ۲۹: گفت: ای ملک جوانبخت، تغنی کردم. او در طرب شد و گفت: آفرین بر تو. پس از آن گفت: م…
فصل شماره ۳۰: گفت: ای ملک جوانبخت، چون خادم، اعرابی را جواز داد، اعرابی در مجلس معاویه حاضر آم…
فصل شماره ۳۱: و نیز حکایت کرده اند که اسحق بن ابراهیم موصلی گفته است که: من شبی از شبهای زمستا…
فصل شماره ۳۲: [ زینب نصابه، احمد لقیط، امیر حسن شرالطریق، بازرگان زاده سید حسن، صباغ حاج محمد،…
فصل شماره ۳۳: گفت: ای ملک جوانبخت، عجوز با سید حسن گفت: کمی دورتر از این دخترک بیا چنان که او …
فصل شماره ۳۴: گفت: ای ملک جوانبخت، دلیله از جیب خود برقه های (= پولکها) زرد که به دینار همی ما…
فصل شماره ۳۵: گفت: ای ملک جوانبخت. بدوی این سخنان همی گفت و همی رفت تا به پای دار برسید. دلیله…
فصل شماره ۳۶: و اما على زیبق مصری در مصر از جمله عیاران بود و در آن عهد مردی که صلاح مصری نام …
فصل شماره ۳۷: گفت: ای ملک جوانبخت، چون علی زیبق در خانه بشناخت، کودک را بگرفت و خواست که دینار…
فصل شماره ۳۸: گفت: ای ملک جوانبخت، على مصری گوشت و سبزی گرفت و پس از آن بازگشته از در کاروانسر…
فصل شماره ۳۹: گفت: ای ملک جوانبخت، آنگاه زریق، رغیف مسین به سوی او بینداخت. على مصری خود را به…
فصل شماره ۴۰: گفت: ای ملک جوانبخت، على مصری گفت: همین امشب بیاورم و الا از تزویج او درگذشتم. ش…
فصل شماره ۴۱: گفت: ای ملک جوانبخت، علی مصری تمامت حکایت بازگفت. سقطی گفت: آیا دختر من و کنیز، …
فصل شماره ۴۲: [سیف اعظم شاه، ملک عبدالقادر]
فصل شماره ۴۳: گفت: ای ملک جوانبخت، ملک زاده گفت: به غربت من رحمت آور. عجوز گفت: ای فرزند، به خ…
فصل شماره ۴۴: گفت: ای ملک جوانبخت، عجوز گفت: مردم خواهند گفت که او همی خواست به دختر ملک خیانت…
فصل شماره ۴۵: گفت: ای ملک جوانبخت، شیخ چون آن زرها بدید عقلش بپرید و در پای وزیر افتاده او را …
فصل شماره ۴۶: گفت: ای ملک جوانبخت، ملک زاده گفت: من نگذارم که کس مرا ببیند و اگر ترا نفقه فرزن…
فصل شماره ۴۷: گفت: ای ملک جوانبخت، چون ملک زاده ابیات به انجام رسانید، دختر ملک او را به سینه …
فصل شماره ۴۸: گفت: ای ملک جوانبخت، ملک چون خادمان را به حاضر آوردن حیات النفوس فرمان داد. خادم…
فصل شماره ۴۹: [ملک شهرمان، جلنار بحریه، صالح بحری، ملکه جوهره: دختر ملک سمندل، ملکه لاب (تقویم…
فصل شماره ۵۰: گفت: ای ملک جوانبخت، چون پیوندان جلنار باز آمدند، ملک از قدوم ایشان فرحناک شد و …
فصل شماره ۵۱: گفت: ای ملک جوانبخت، ملک بدر باسم با خالوی خود صالح به دریا اندر فرو شدند و همی …
فصل شماره ۵۲: گفت: ای ملک جوانبخت، جلنار را کار بدینجا رسید. و اما ملک بدر باسم چون او را جوهر…
فصل شماره ۵۳: گفت: ای ملک جوانبخت، چون بامداد شد، ملکه لاب از خواب برخاسته با ملک بدر باسم به …
فصل شماره ۵۴: گفت: ای ملک جوانبخت، چون بدر باسم از استر فرود آمد، عجوز استر را بگرفت و لگام از…
فصل شماره ۵۵: [حسن بازرگان، ابوالفضل]
فصل شماره ۵۶: گفت: ای ملک جوانبخت، سلیمان، وزیر را از آنچه به ملک عاصم روی داده بود آگاه کرد و…
فصل شماره ۵۷: گفت: ای ملک جوانبخت، سیف الملوک و وزیر او ساعد، چون صورت بدیع الجمال، دختر ملک ش…
فصل شماره ۵۸: گفت: ای ملک جوانبخت، سیف الملوک به هراس اندر شد و بگریست و آهی برکشیده این ابیات…
فصل شماره ۵۹: گفت: ای ملک جوانبخت، دختر با سیف الملوک گفت که: ملک جنیان مرا در آغوش گرفته ببوس…
فصل شماره ۶۰: پس از آن ساعد گفت: ای برادر، چون کشتی من غرق شد، مملوکان همگی هلاک گشتند و من با…
فصل شماره ۶۱: گفت: ای ملک جوانبخت، چون دولت خاتون، بدیع الجمال را از عشق سیف الملوک آگاه کرد، …
فصل شماره ۶۲: گفت: ای ملک جوانبخت، عجوز گفت که: انسیان را با جنیان چه نسبت؟! سیف الملوک گفت: ا…
فصل شماره ۶۳: [حسن زرگر بصری، بهرام مجوس، ناصر و منصور، تحفه عودزن، سیده زبیده، شیخ عبدالقدوس،…
فصل شماره ۶۴: گفت: ای ملک جوانبخت، آنگاه پلیدک به گشودن دستهای او بفرمود و اندکی آب بر وی بنوش…
فصل شماره ۶۵: گفت: ای ملک جوانبخت، حسن در هراس شد و گونه اش زرد گشت و با دخترکان گفت: ای خواهر…
فصل شماره ۶۶: گفت: ای ملک جوانبخت، حسن زرگر را چون شوق زیاده گشت ابیات بر خواند و او در قصر تن…
فصل شماره ۶۷: گفت: ای ملک جوانبخت، حسن به خواهر خود گفت: تو قصه مرا بر ایشان فرو خوان. خواهر ح…
فصل شماره ۶۸: گفت: ای ملک جوانبخت، حسن چون قصد سفر کرد، زن خود به مادر بسپرد. از قضا زن، سخنان…
فصل شماره ۶۹: گفت: ای ملک جوانبخت، مادر حسن، شبان روز همیگریست. او را کار بدین گونه شد. اما پس…
فصل شماره ۷۰: گفت: ای ملک جوانبخت، دخترک بزرگ گفت: ای عم، ما حدیث حسن بصری با تو گفته بودیم که…
فصل شماره ۷۱: گفت: ای ملک جوانبخت، مشایخ گفتند: باید که تو او را یاری کنی. شیخ گفت: ای برادران…
فصل شماره ۷۲: گفت: ای ملک جوانبخت، عجوز به حسن گفت: از آن مکانی که او را ارض الطیور نامند چون …
فصل شماره ۷۳: گفت: ای ملک جوانبخت، چون عجوز حکایت حسن با ملکه نورالهدی حدیث کرد ملکه قصه حسن د…
فصل شماره ۷۴: گفت: ای ملک جوانبخت، ملکه نورالهدی چون عجوز را به حاضر آوردن حسن فرمان داد عجوز …
فصل شماره ۷۵: گفت: ای ملک جوانبخت، چون ملکه نورالسنا ابیات بر خواند خواهرش ملکه نورالهدی نردبا…
فصل شماره ۷۶: گفت: ای ملک جوانبخت، حسن، زن خود را دید که این ابیات خوانده و به چپ و راست نظاره…
فصل شماره ۷۷: گفت: ای ملک جوانبخت، ملوک جان با حسن گفتند: ای خواجه، نباید که از اهل این جزایر …
فصل شماره ۷۸: گفت: ای ملک جوانبخت، حسن به حکایت عصا و تاج برسید. شیخ عبدالقدوس گفت: ای فرزند، …