عبداللطیف طسوجی « هزار و یک شب - بخش سوم «

هزار و یک شب - بخش سوم

برای جستجو در فصل‌ها، می‌توانید در عناوین جستجو کنید.

فصل شماره ۱: چون شب یکصد و چهل و ششم برآمد

فصل شماره ۲: گفت: ای ملک جوانبخت، طاووس چون سخن بطه بشنید عجب آمدش و گفت: ای بطه، تو از بنی آ…

فصل شماره ۳: شهرزاد گفت: ای ملک، بدان که روباهی و گرگی به یکجا منزل گرفتند و دیرگاهی بسر بردن…

فصل شماره ۴: پس از آن روباه با گرگ گفت: هر که چاه از بهر برادران خود بکند بزودی در آن چاه افت…

فصل شماره ۵: ای ملک، این حکایت برای آن گفتم که بدانی مودت اخوان صفاء شخص را از ورطه ها نجات د…

فصل شماره ۶: زن گفت: مردی بوده است جولا، که پیوسته کار می کرد و روزی به مشقت می خورد. اتفاقا …

فصل شماره ۷: [ابوالحسن علی بن طاهر، گوهرفروش]

فصل شماره ۸: علی بن بکار و ابوالحسن چون آواز شمس النهار شنیدند از طرب پریدن گرفتند و به لهو و…

فصل شماره ۹: گفت: ای ملک جوانبخت، کنیز شمس النهار به ابوالحسن گفت: چون خاتون من ابیات بشنید ب…

فصل شماره ۱۰: گفت: ای ملک جوانبخت، گوهرفروش علی بن بکار را وداع کرده بازگشت و نمی دانست که در …

فصل شماره ۱۱: شهرزاد گفت: ای ملک جوانبخت، گوهرفروش چون سخن همسایه بشنید به خانه خود بازگشت و ب…

فصل شماره ۱۲: گفت: ای ملک جوانبخت، کنیز گفت که: در همین جا بایست تا من بازگردم. کنیزک که برفت …

فصل شماره ۱۳: [ملکه بدور، جنیه میمونه،عفریت دهنش، ملک غیور، مرزوان، حیات النفوس، ملک آرمانوس، …

فصل شماره ۱۴: گفت: ای ملک جوانبخت، میمونه دختر دمریاط پادشاه طایفه جان بود. چون قمرالزمان ثلث …

فصل شماره ۱۵: گفت: ای ملک جوانبخت، چون دهنش شعر میمونه را بشنید به طرب آمد و در عجب شد و گفت: …

فصل شماره ۱۶: گفت: ای ملک جوانبخت، خادم با قمرالزمان گفت: ای خواجه، مرا از چاه به در آور و از …

فصل شماره ۱۷: گفت: ای ملک جوانبخت، قمرالزمان آب از دیده روان ساخت و این ابیات برخواند:

فصل شماره ۱۸: گفت: ای ملک جوانبخت، وزیر نیکویی به جای مرزوان کرد و از غرقابش به در آورد. آنگاه…

فصل شماره ۱۹: گفت: ای ملک جوانبخت، قمرالزمان سخن مردمان نپذیرفت، پس مردمان بر او خشم آوردند و …

فصل شماره ۲۰: گفت: ای ملک جوانبخت، چون قمرالزمان برخاسته به شهر اندر آمد و نمی دانست به کدام س…

فصل شماره ۲۱: گفت: ای ملک جوانبخت، چون سیده بدور حیات النفوس را از قضیه خود آگاه کرد و پوشیده …

فصل شماره ۲۲: چون شب دویست و پانزدهم برآمد

فصل شماره ۲۳: گفت: ای ملک جوانبخت، حیات النفوس مکتوب به خادم داده فرمود که به ملک امجدش برساند…

فصل شماره ۲۴: گفت: ای ملک جوانبخت، ملک امجد با خازن گفت: ما از تو نمی خواهیم مگر اینکه این ابی…

فصل شماره ۲۵: گفت: ای ملک جوانبخت، اسعد به آن شیخ گفت: آری ای خواجه، غریب هستم. شیخ به او گفت:…

فصل شماره ۲۶: گفت: ای ملک جوانبخت، چون خداوند خانه به نزدیک رسید، در خانه را گشوده یافت، اندک …

فصل شماره ۲۷: گفت: ای ملک جوانبخت، ملکه مرجانه کنیزکان را فرمود شراب حاضر آوردند، با اسعد به ب…

فصل شماره ۲۸: گفت: ای ملک جوانبخت، عجوز سبحه هزار دانه به گردن آویخت و عصا به دست گرفته برفت. …

فصل شماره ۲۹: گفت: ای ملک جوانبخت، حجاج به صاحب شرطه گفت: ناچار باید سوار گشته طرق و شوارع و خ…

فصل شماره ۳۰: گفت: ای ملک جوانبخت، حاجب در برابر عجوز بایستاد و به او گفت: این کنیزک چیست؟ عجو…

فصل شماره ۳۱: گفت: ای ملک جوانبخت، چون امجد و اسعد حکایت را از بهرام بشنیدند بسیار تعجب کردند …

فصل شماره ۳۲: [شمس الدین شاه بندر، کمال الدین عکام، محمود بلخی، شیخ عجلان، زبیده عودیه، قوت ال…

فصل شماره ۳۳: گفت: ای ملک جوانبخت، شاه بندر ضیافت را وعده خواست و گفت: جمع آمدن در باغ خواهد ب…

فصل شماره ۳۴: گفت: ای ملک جوانبخت، بدوی پرسید که این قافله از مصر همی آیند یا از بغداد بیرون گ…

فصل شماره ۳۵: گفت: ای ملک جوانبخت، دخترک به علاءالدین گفت: چون فردا از سوی شرع رسول پیش تو فرس…

فصل شماره ۳۶: گفت: ای ملک جوانبخت، دراویش به علاءالدین گفتند که: ما بر تو بیم داشتیم و ما را ا…

فصل شماره ۳۷: گفت: ای ملک جوانبخت، خلیفه برخاسته به نزد قوت القلوب رفت. چون قوت القلوب خلیفه ر…

فصل شماره ۳۸: گفت: ای ملک جوانبخت، احمد قماقم فرمان از خلیفه گرفت که به خانه ها درآمده تفتیش ک…

فصل شماره ۳۹: گفت: ای ملک جوانبخت، اصلان از نزد مادر به در آمده برفت تا پیش احمد دنف برسید و د…

فصل شماره ۴۰: گفت: ای ملک جوانبخت، به دختر ملک نظاره کرد دید که دختری با اوست و او بدان دختر ز…