اوحدی مراغه ای
غزلیات
غزل شماره ۸۲۸: مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی
قلم
چینش
وسط چین
راست چین
چپ چین
قلم
ایران سنس
نستعلیق
وزیر
نازنین
تیتر
گلدان
گل
دست نویس
شکسته
مروارید
نیریزی
ثلث
Tahoma
رنگ
اندازه
ارتفاع
سایه
رنگ
تیرگی
وضوح
افقی
عمودی
زمینه
نسبت
1:1
9:16
رنگ
تصاویر پیش فرض
اندازه
متناسب شود
برش داده شود
وضوح
حذف تصویر زمینه
حاشیه
اندازه
رنگ
گردی گوشه
متن
دانلود
می توانید متن را اصلاح نمایید:
مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی که چون زنار دربستی ز دستم نوش کن جامی دلت چون بت پرست آمد به شهر ما گذر، کان جا چلیپاییست در هر توی و ناقوسی بهر بامی ز سر باد مسلمانی دماغت را چو بیرون شد ترا بر آتش گبران بباید سوخت ایامی چو بر رخسار از آن آتش کشیدی داغ ما زان پس که یارد بردنت جایی؟ که داند کردنت نامی؟ چو گفتم: چون توان رفتن درون پردهٔ وصلش؟ بگفت: آن دم که در رفتن ز خود بیرون نهی گامی ندیدم مرغ جانت را درین ره دام غیر از تو به پران مرغ جانت را به تدریج از چنین دامی به سودای رخ آن بت نخفتم دوش و در خوابم خیالش گفت: عاشق بین که خوابش هست و ارامی مرا گویی: کزان دلبر بگو تا: چیست کام تو؟ ازو، گر راست می پرسی، ندارم غیر او کامی به فکر او چنان پیوست جان من ، که ذکر او نه اندامم همی گوید، که هر مویی ز اندامی مکن پیشم حدیث وصل آن دلدار آتش رخ که در دوزخ تواند پخت همچون اوحدی خامی اوحدی مراغه ای